مروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ یّ) [ ع. ] (اِمف.) روایت شده، نقل شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ یّ) [ ع. ] (اِمف.) روایت شده، نقل شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مروی . [ م َرْ وی ی ] (ع ص ) نعت مفعولی از مصدر روایة. رجوع به روایت شود. روایت کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ). روایت شده . نقل شده .
مروی . [ م َرْ وی ی ] (ص نسبی ) منسوب به مروة که شهری است در حجاز در سمت وادی القری . (از اللباب فی تهذیب الانساب ).
مروی . [ م َرْ ] (ص نسبی ) منسوب به مرو. از مرو. مروزی . مرغزی . - بازارچه ٔ مروی ؛ بازارچه ای به طهران مقابل شمس العماره منسوب به خان مرو بانی مدرسه ٔ مروی . - مدرسه ٔ مروی ؛ مدرسه ای به طهران در مدخل بازارچه ٔ مروی، مقابل شمس العماره، ساخته ٔ خان مرو به عهد سلطنت سلسله ٔ قاجاریه .