مرکوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرکوز. [ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از رَکز. رجوع به رکز شود. ◄ محکم نشانیده شده، مأخوذ از رکز که به معنی سرنیزه و جز آن در زمین فروبردن است . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ نشانده شده و نهاده شده و نصب شده . (ناظم الاطباء). ◄ ثابت . (یادداشت مرحوم دهخدا). ثابت و مستحکم و برقرار و استوار. (ناظم الاطباء). ◄ مدفون . (یادداشت مرحوم دهخدا). دفن شده . ◄ میل و خواهش و مراد. ◄ دریافت شده و درک شده . (ناظم الاطباء). - مرکوز خاطر یا مرکوز ذهن شدن ؛ مرتسم شدن . نقش بستن در ذهن . مرتکز شدن در خاطر. - مرکوز خاطر یا مرکوز ذهن کسی کردن ؛ خاطرنشان ساختن . خاطرنشان کردن . مرتکز ذهن او کردن .