مرگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مرگ . [ م َ ] (اِ) اسم از مردن .مردن . (برهان ) (آنندراج ). باطل شدن قوت حیوانی و حرارت غریزی . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). فنای حیات و نیست شدن زندگانی و موت و وفات و اجل . (ناظم الاطباء). از گیتی رفتن . مقابل زندگی و محیا. درگذشت . فوت . کام . هوش . منیت . میتت . وفات . ابویحیی . اجل . (دستور اللغة). ام البلبلا. ام الحنین . ام الدهیم . ام الرقوب . ام قسطل .ام قشعم . ام اللهیم . ام الهتم . ممات . قعص . علق . بنت المنیة. ثکل . جباذ. جدید. جذاب . حتف . حجاف . حلاق . حمام . حمة. حین . خر. خزاع . دبر. دین . ذأفان . ذعفان . ذؤفان . ذوفان . ذئفان . ذیفان . سأم . شعوب . صاعقة. صرفان . صعق . طفن . طلاطل . طلاطلة. طومة. عبول . عجول . عکوب .علاقة. علوق . غتیم . غول . فنقع. فوظ. فیض . فیظ. قاضیة. قتیم . قضی . کفت . لجم العطوس . لزام . لهیم . مقشم . ممات . منون . منی . منیة. موات . موت . میتة. نائمة. نیط. واقعة. وَزوَز. وفاة. همیع. همیغ. یقین : مهتران جهان همه مردند مرگ را سر همه فروکردند. رودکی . توشه ٔ خویش زود از او بربای پیش کایدت مرگ پای آکیش . رودکی . هر گلی پژمرده گردد زو نه دیر مرگ بفشارد همه در زیر غن . رودکی . آنکس که بر امیر در مرگ باز کرد بر خویشتن نگر نتواند فراز کرد. ابوشکور. همی حسد کنم و سال و ماه رشک برم به مرگ بوالمثل و مرگ شاکر و جلاب . ابوطاهر خسروانی . دریغ من که مرا مرگ و زندگانی تلخ که دل تبست و تباه است و دین تباه و تبست . آغاجی . وگر کشت خواهد همی روزگار چه نیکوتر از مرگ در کارزار. دقیقی . برمرگ پدر گرچه پسردارد سوک در خاک نهان کندش ماننده ٔ پوک . منجیک . یارب چرا نبرد مرگ از ما این سالخورده زال بن انبان را. منجیک . گوئی که به پیرانه سر از می بکشم دست آن باید کز مرگ نشان یابی و دسته . کسائی . هر آنکس که دارد هش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین . فردوسی . همه مرگ رائیم پیر و جوان که مرگ است چون شیر و ما آهوان . فردوسی . سر پشه و مور تا شیر و کرگ رها نیست از چنگ و منقار مرگ . فردوسی . مگر بهره گیرم من از پند خویش براندیشم از مرگ فرزند خویش . فردوسی . تو شادان دل و مرگ چنگال تیز نشسته چو شیر ژیان پرستیز. فردوسی . دلم ببردی جان هم ببر که مرگ به است ز زندگانی اندر شماتت دشمن . فرخی . به مرگ خداوندش آذار طوس تبه کرد مرخویش را بر فسوس . عنصری . یکی اندر دهان حق زبان است یکی اندر دهان مرگ دندان . عنصری . جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است . (تاریخ بیهقی ). من رفتم روز جزع نیست و نباید گریست آخر کار آدمی مرگ است . (تاریخ بیهقی ص ٣٥٦). شمایان پشت برپشت آرید و چنان کنید که مرگ من امشب و فردا پنهان ماند. (تاریخ بیهقی ص ٣٥٦). چو خواهد بدن مرگ فرجام کار چه در بزم مردن چه در کارزار. اسدی . امید جوان تا بود پیر نیز به جزمرگ امیدپیران چه چیز. اسدی . ای مرگ هر آنجا که رقم برزده ای آراسته کارها بهم برزده ای . (از قصص الانبیاء ص ٢٣٠). ولیکن چو زنده ست در ما گیا پس از مرگ ما را امید بقاست . ناصرخسرو. ترسیدن مردم ز مرگ دردیست کان را بجز از علم دین دوا نیست . ناصرخسرو. بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش چوتیز کرد بر او مرگ چنگ و دندان را. ناصرخسرو. از مرگ بتر صحبت نااهل بود. خواجه عبداﷲ انصاری . مرگ به دان که نیاز به همسران . (فارسنامه ). مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ . سنائی . مرد را ازاجل کند تاسه مرگ با بددل است همکاسه . سنائی . مجلس وعظ رفتنت هوس است مرگ همسایه واعظ تو بس است . سنائی . مرگ چون موم نرم خواهد کرد تن ما گر ز سنگ و سندان است . ادیب صابر. ز بی نوائی مشتاق آتش مرگم چوآن کسی که به آب حیات شد مشتاق . خاقانی . خوانی است جهان و زهر لقمه خوابی است حیات و مرگ تعبیر. خاقانی . چه خوش گفت آن نهاوندی به طوسی که مرگ خر بود سگ را عروسی . نظامی . همان به کاین نصیحت یاد گیریم که پیش از مرگ یک نوبت بمیریم . نظامی . ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد یعنی او از اصل این رزبوی برد. مولوی . مرده گردم خویش بسپارم به آب مرگ پیش از مرگ امن است از عذاب . مولوی . مرگ پیش از مرگ امن است ای فتی این چنین فرموده ما را مصطفی . مولوی . مادر ار گوید ترا مرگ تو باد مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد. مولوی . مرا به مرگ عدو جای شادمانی نیست که زندگانی ما نیز جاودانی نیست . سعدی . نشنیدی حدیث خواجه ٔ بلخ مرگ بهتر ز زندگانی تلخ . سعدی . واعظت مرگ همنشینان بس اوستادت فراق اینان بس . اوحدی . بمیر ای بی خبر گر می توانی به مرگی کان به است از زندگانی . پوریای ولی . به مرگ اختیاری میر باری که مرگ اضطراری نیست کاری . پوریای ولی . خصم را گوپیش تیغش جوشن و خفتان مپوش مرگ راکی چاره هرگز جوشن و خفتان کند. قاآنی . مرگ سهراب نهانی بود از مرگ هجیر گرچه زخمش به تن از تیغ گوپیلتن است . قاآنی (دیوان ص ٤٥ و ص ٣٩ چ سنگی ). تیره شد پیش من روز روشن مرگ بهتر که دشنام دشمن . بدیع الزمان فروزانفر (از امثال و حکم دهخدا). أحمر؛ مرگ سخت . (دهار). اخترام ؛ گرفتن کسی را مرگ . (از منتهی الارب ). تذراف، تذرفة، تذریف ؛ مشرف گردانیدن کسی را برمرگ . (از منتهی الارب ). توق، توقان ؛ قریب به مرگ رسیدن . (از منتهی الارب ). ذریع؛ مرگ زود. (دهار). ذعوت ؛ مرگ زود و ناگه . زؤام ؛ مرگ شتاب . سکرة؛ سختی مرگ که هوش از مردم ببرد. (دهار). طوفان ؛ مرگ عام . (دهار). عبول ؛ رسیدن کسی را مرگ . (از منتهی الارب ). عذمذم ؛ مرگ بسیار. عسف ؛ دم مرگ . علق ؛ مرگها. قعص، همیغ؛ مرگ شتاب کش . قلاع ؛ مرگ که به ناگاه بکشد شتر تندرست را. مجفئظ؛ مشرف برمرگ . (منتهی الارب ). - آواز مرگ ؛ صدای مرگ آواز شکستگی در ظروف سفالین و چینی . صدای خاص شکستگی دادن چینی و بلور در صورتی که در ظاهر آن شکستگی پیدا نیست : این کاسه صدای مرگ میدهد. (یادداشت مرحوم دهخدا). - به مرگ مردن یا از جهان رفتن ؛ به اجل طبیعی از این جهان رفتن . کشته نشدن : به زمین فارس [ کی قباد ] بمرد به مرگ . (مجمل التواریخ و القصص ). بعد برادرش قباد به عراق اندر به مرگ از جهان بیرون رفت . (مجمل التواریخ والقصص ). هم به زمین پارس به دارالملک اصطخربه مرگ از جهان بیرون رفت . (مجمل التواریخ والقصص ). و از جهان به مرگ خود برفت . (مجمل التواریخ والقصص ). - به مرگ سپری گشتن ؛ به اجل طبیعی درگذشتن و مردن : به حدود پارس به مرگ سپری گشت . (مجمل التواریخ والقصص ). - بی مرگ ؛ جاوید. جاویدان . - خواب مرگ ؛ خواب سنگین . - دل به مرگ نهادن ؛ به مردن تن در دادن . دل از زندگی برگرفتن . راضی به مردن شدن : من ایدر همه کار کردم به برگ به بیچارگی دل نهادم به مرگ . فردوسی . - روز مرگ ؛ روز درگذشت . پایان عمر : چنین گفت هارون مرا روز مرگ مفرمای هیچ آدمی را مجرگ . ابوشکور. چوسال جوان برکشد برچهل غم روز مرگ اندر آید به دل . فردوسی . - صدای مرگ دادن چینی و جز آن ؛ آواز مرگ دادن . موئه و ترک داشتن . رجوع به آواز مرگ در همین ترکیبات شود. - قضای مرگ ؛ اجل محتوم : ری از آن به ما [ مسعود ] داد [ محمود ] تا چون او را قضای مرگ فرا رسد هر کسی بر آنچه داریم اقتصار کنیم . (تاریخ بیهقی ). - مرگ آمدن کسی را ؛ اجل او فرا رسیدن، زمانش به سر رسیدن : چو بهرام دانست کامدش مرگ نهنگی کجا بشکرد پیل و کرگ . فردوسی . تو شاهی همی سازی از خویشتن که گر مرگت آید نیابی کفن . فردوسی . مرگت آمد ای زینب جان به کف مهیاکن بی حسین شوی امروز فکر روز فرداکن . (از شبیه خوانی ). - مرگ تو ؛ به مرگ تو، مرگ من، به جان خودم، سوگندی است که خورند و دهند. (یادداشت مرحوم دهخدا). - مرگ طبیعی ؛ اجل طبیعی . (ناظم الاطباء). - مرگ کسی دیدن ؛ مرادف پشت سر کسی دیدن . (آنندراج ). شاهد و ناظر از میان رفتن کسی بودن : کی گل ما زرد گردد ز آفت بی شبنمی گلشن ما مرگ چندین آب نیسان دیده است . سالک یزدی (از آنندراج ). - مرگ ماهی ؛ ماهی زهره . (ناظم الاطباء). - مرگ مصیبت ؛ مرگ توأم با فقر بازماندگان .(یادداشت مرحوم دهخدا). مرگ حق است، الهی مصیبت نباشد. - مرگ مفاجا ؛ مرگ مفاجات . مرگ ناگهانی : تا ابد بادت بقا کاعدات را بسته ٔ مرگ مفاجا دیده ام . خاقانی . - مرگ مفاجات ؛ مرگ مفاجاة. مرگ مفاجا. فجاءة. مرگ ناگهانی : عمروبن عاص مردمان را گفت که این حمص شهری است که اندر او مرگ مفاجات بسیار بود ازین حمص و دمشق بپراکنید و به شهرهای سردسیر روید. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). - مرگ موش ؛سم الفار. رجوع به مرگ موش در ردیف خود شود. - مرگ ناگهان ؛ مرگ ناگهانی . مرگ مفاجات . فجاءة. موت مفاجاة. - مرگ نداشتن چیزی ؛ سخت بادوام بودن : قالی خوب ایرانی مرگ ندارد. (یادداشت مرحوم دهخدا). - مرگ نو ؛ فتنه ٔ تازه . (غیاث ) (آنندراج ). مصیبت تازه . غم تازه : مرگ نوتان مبارک ای اهل حرم باز آمده ام تا که شما را ببرم . (از شبیه خوانی ). - ◄ عشق (غیاث ) (آنندراج ). - مرگ نومبارک باد ؛ در محلی گویند که فتنه ٔ تازه برپا شود. (غیاث ) (آنندراج ) : زدی نرگس به جام لاله چشمک که غم را مرگ نو بادا مبارک . زلالی (از آنندراج ). - مرگ و میر ؛ از اتباع است : الهی مرگ و میر نباشد باقی چیزها درست می شود. - مرگ و میر عمومی ؛ مرگ عام . - مرگ و میری ؛ مرگ عام . - منشور مرگ ؛ فرمان مردن : به سر برشده خاک و خون خود و ترگ به کف تیغشان گشته منشور مرگ . اسدی (گرشاسب نامه ص ٢٢٥). - ناگهان مرگ ؛ مرگ مفاجا. مرگی که انتظار وقوع آن نمیرود : یکی ناگهان مرگ بود این نه خرد که کس در جهان این گمانی نبرد. فردوسی . - امثال : مرگ برای او و گلابی برای بیمار ؛ بسیار بدبخت است . (امثال و حکم دهخدا). مرگ یک بار(یا یک دفعه ) شیون یک بار (یا یک دفعه )؛ مصیبتی ناگزیر هرچه زودتر واقع شود بهتر است . (امثال و حکم دهخدا). مرگ به انبوه جشن است . (امثال و حکم دهخدا) : شوم خودرا بیندازم از آن کوه که چون جشنی بود مرگ به انبوه . (ویس و رامین ). سخنگو سخن سخت پاکیزه راند که مرگ به انبوه را جشن خواند. نظامی . غم مرگ برادر را برادر مرده می داند . (امثال و حکم دهخدا). ◄ در اصطلاح عرفا، به معنی خلع البسه ٔ مادی و طرد قیود و علائق دنیوی و توجه به عالم معنوی و فناء در صفات و اسماء و ذات است . (فرهنگ مصطلحات عرفا).
مرگ . [ م ُ ] (اِ) آب بینی که غلیظ و سطبر باشد و آن را خلم نیز گویند. (جهانگیری ) (از برهان ) (ازآنندراج ). ◄ یک نوع زکام که در اسب عارض گردد و از وی به انسان سرایت کند. (ناظم الاطباء).