مری کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مری کردن . [ م ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مرا کردن . جدال کردن . خصومت کردن . لجاج کردن . و رجوع به مرا کردن شود : به طول و عرض همی کرد با سپهرمری ز بس نشیب همی بست با سقر پیمان . عنصری . خط فریشتگان را همی نخواهی خواند چنین به بی ادبی کردن ولجاج و مری . ناصرخسرو. به شکل و هیئت جرم سپهر معذور است اگر نیارد با او بقیه کرد مری . ابوالفرج رونی (دیوان ص ١٢٠). ورکنی با او مری و همسری کافرم گر تو از ایشان بو بری . مولوی . سربریده از مرض آن اشتری کو بتک با اسب میکردی مری . مولوی . گفت پیغمبر که ای طالب جری هان مکن با هیچ مطلوبی مری . مولوی . ساحران در عهد فرعون لعین چون مری کردند با موسی ز کین . مولوی . ای مری کرده پیاده با سوار سرنخواهی برد اکنون پای دار. مولوی .