مری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مری . [ م ِ ] (از ع، اِمص ) خصومت بود و عرب «مراء» گویند که «مری » ممال آن است . (از صحاح الفرس ). ممال مراء عربی است به معنی پیکار و جدل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ستیزه . رجوع به مراء شود. ◄ (مص ) کوشیدن و ستیزه و برابری کردن با کسی در مرتبه . (از جهانگیری ) (غیاث ) (آنندراج ). جدال کردن . برابری کردن با کسی در بزرگی قدر و مرتبه . معارضه کردن با کسی و جدل نمودن، و این لغت در اصل عربی است و اماله ٔ مراءاست . (آنندراج ). کوشیدن و برابری کردن با کسی در قدر و مرتبه و بزرگی . خصومت کردن و یکدله بودن در بدکرداری . (برهان ). و رجوع به مری کردن شود : یکسره میره همه باد است و دم یکدله میره همه مکر و مریست . حکیم غمناک (از فرهنگ اسدی ). آن است مرا کز دل با من به مری نیست آنها نه مرا اند که با من به مرا اند. ناصرخسرو. این کلیله و دمنه جمله افتریست ورنه کی با زاغ لکلک را مریست . مولوی . شرح آن را گفتمی من از مری لیک ترسم تا نلغزد خاطری . مولوی . خار گشته در میان قوم خویش مرهمش نایاب و دل ریش از مریش . مولوی . کافران اندر مری بوزینه طبع آفتی آمد درون سینه طبع. مولوی . وآنکه اشتر گم نکرد او از مری همچو آن گم کرده جوید اشتری . مولوی . در مری اش آنکه حلو و حامض است حجت ایشان بر حق داحض است . مولوی . - مری کردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود. ◄ مژدگانی . (برهان ) .
مری . [ م َ ](از ع، ص ) مخفف مَری ٔ. گوارنده . گوارا : چو تشنه نباشد کس آنجا بس آن چه جای شراب هنی ٔ و مریست . ناصرخسرو (دیوان ص ٦١).
مری . [ م ُرْ ری ی / م ُرْ ی ی ] (ع اِ) نان خورشی است مانند آبکامه . (منتهی الارب ). آبکامه . (دهار). آنچه قاتق نان کنند. و گویی نسبت است به مُرّ. عامه ٔ مردم آن را کامخ گویند و در نزد اطباء از داروهای قدیم بشمار می آید. بهترینش آن است که از آرد جو ساخته باشند. (از اقرب الموارد). چیزی است که به فارسی آن را آبکامه و به هندی کانجی نامند و آن آبی باشد که در آن غله ٔ مطبوخ انداخته ترش کنند. (غیاث ) (آنندراج ). آبکامه را گویندو آن خورشی است مشهور خصوصاً در اصفهان . (برهان ).