مزبق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ زَ بَّ) [ ع. ] (اِمف.) زیبق اندوده، جیوه مالیده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ زَ بَّ) [ ع. ] (اِمف.) زیبق اندوده، جیوه مالیده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مزبق . [ م ُ زَب ْ ب َ ](ع ص ) مطلی به جیوه . سیم مزبق، نقره ٔ اندوده به جیوه . مزأبق . رجوع به مزأبق شود. ◄ مجازاًآدم ریاکار و دورو. (یادداشت لغت نامه ) : رفت و رنگ زمانه پیش آورد تا کشد خواجه ٔ مزبق را. خاقانی .