مسافری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسافری . [ م ُ ف ِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان شمیل بخش مرکزی شهرستان بندرعباس . واقع در ٥٥هزارگزی شمال خاوری بندرعباس و سر راه مالرو کشکوه به بندرعباس . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
مسافری . [ م ُ ف ِ ] (حامص ) مسافر بودن . در سفر بودن . مسافرت و حالت سفر. (ناظم الاطباء) : لیکن چو آب روی خضر از مسافریست عزم مسافران به سفر در نکوتر است . خاقانی . - مسافری کردن ؛ سفر کردن . به سفر رفتن . راهی شدن به سوئی چون مسافران : اشتری و گرگی و روباهی در راهی موافقت نمودند و از روی مصاحبت مسافری کردند. (سندبادنامه ص ٤٩). ◄ (ص نسبی ) مربوط به مسافرت . آنچه به امور سفر و لوازم آن بازبسته است . - بنگاه مسافری ؛ مؤسسه ٔ حمل مسافر. مقابل بنگاه باربری که مؤسسه ٔ حمل کالا است .