مسبوق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- سبقت گرفته، گذشته.<BR>۲- آگاه، مطلع. ؛ ~ به سابقه آن چه که قبلاً عین یا شبیه آن وقوع یافته باشد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- سبقت گرفته، گذشته. ۲- آگاه، مطلع. ؛ ~ به سابقه آن چه که قبلاً عین یا شبیه آن وقوع یافته باشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسبوق . [ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از مصدر سبق . رجوع به سبق شود. ◄ آنکه کسی یا چیزی بر او سابق شده باشد. (غیاث ) (آنندراج ). پیش شده : نحن قدرنا بینکم الموت و ما نحن بمسبوقین . (قرآن ٦٠/٥٦). علی أن نبدل خیراً منهم و ما نحن بمسبوقین .(قرآن ٤١/٧٠). ◄ گذشته . (غیاث ) (آنندراج ). پیش رفته . پیشی گرفته . مقابل سابق . مؤخر. به دنبال درآمده : همی گوید بوالفضل ... که این فصل از تاریخ مسبوق است بر آنچه بگذشت در ذکر لیکن در رتبه سابق است . (تاریخ بیهقی ص ٨٩). ◄ از پیش آگاه شده . باخبر و آگاه و مطلع. (ناظم الاطباء). - مسبوق بودن ؛ آگاه و باخبر بودن . (ناظم الاطباء). - مسبوق کردن ؛ آگاه کردن . (ناظم الاطباء). ◄ نزد فقها، کسی را گویند که رکعت اولی از نماز جماعت را با امام و پیشوا درک نکرده باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون ) (از تعریفات جرجانی ).
مترادف و متضاد واژهدان
آینده، بعدازاین (متضاد: سابق) آشنا، آگاه، مخبر، مقدم، وارد، واقف
واژگان فارسی سره واژهدان
گذشته، پیشینه دار، پیش شده، آغاز شده