مستانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستانه . [ م َ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی، ق مرکب ) چیزی که حرکات و سکنات آن بطور مستان باشد چون لغزش مستانه و رفتار مستانه و گریه ٔ مستانه و جلوه ٔ مستانه . (آنندراج ). منسوب به مست . به صفت مست . چون مستان در حال مستی . با حالت مستی . به مستی : نگردد به گفتار مستانه غره کسی کو دل و جان هشیار دارد. ناصرخسرو. چون بر در خیمه ای رسیدی مستانه سرود برکشیدی . نظامی . مستانه مبین در این علم گاه کافتادنی است چون تو در چاه . نظامی . بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست . حافظ. علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد. حافظ. مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق راه مستانه زد و چاره ٔ مخموری کرد. حافظ. شود رطل گران نظارگی را نقش پای تو ز بس مستانه چون موج شراب افتاده رفتارست . صائب (از آنندراج ). گر چمن مشرق آن جلوه ٔ مستانه شود غنچه در خواب پری بیند و دیوانه شود. جلال اسیر (از آنندراج ). صج است فیض گریه ٔ مستانه میرود خون هوا ز کیسه ٔ پیمانه میرود. جلال اسیر (از آنندراج ). یک ناله ٔ مستانه ز جائی نشنیدیم ویران شود آن شهر که میخانه ندارد. (از یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به مست شود.