مستان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستان . [ م َ ] (ص ) مزید علیه مست . (آنندراج ). الف و نون آخر معنی جمعی به کلمه نمیدهد، مانند دایگان و بهاران . (یادداشت مرحوم دهخدا). الف ونون مفهوم شدت و مبالغه به کلمه میدهد : جهان مست است نرمی کن که من ایدون شنودستم که با مستان و دیوانه حلیمی بهتر از تندی . ناصرخسرو. چون مستان گشتند، بر ثنا و آفرین پادشاه روی زمین همداستان شده عزم خوابگاه کردند. (جهانگشای جوینی ). - مستان شدن ؛ مست شدن : بخوردند چیزی و مستان شدند پرستندگان می پرستان شدند. فردوسی . که ما می گساریم و مستان شویم سوی خانه ٔ بت پرستان شویم . فردوسی . به می دست بردند و مستان شدند ز یاد سپهبد به دستان شدند. - مستان کردن ؛ همانند مردم مست ساختن : سوی رز باید رفتن به صبوح خویشتن کردن مستان و خراب . منوچهری . - امثال : مستان شده ای همی ندانی پس و پیش . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (ق ) در حالت مستی . مست : ستی پسر آلتونتاش خوارزمشاه روزی مستان به بام برآمد. (تاریخ بیهقی ص ٤١٠). شراب روان شد و مستان بازگشتند. (تاریخ بیهقی ص ٥٦٧). شراب روان شد چو آب جوی چنانکه مستان از خوانها بازگشتند. (تاریخ بیهقی ص ٥٥١). ترا میخواستم مستان و در دل شور آن لبها که بر آتش نمک خورده کبابی داشتم امشب . ملاتشبیهی (از آنندراج ). جیک جیک مستانت بود یاد زمستانت بود!