مستثنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستثنی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استثناء. استثناکننده و جداکننده . ج، مستثنون و مستثنین . رجوع به استثنا شود.
مستثنی . [ م ُ ت َ نا] (ع ص ) نعت مفعولی از مصدر استثناء. بیرون کرده و استثناشده از حکم و قاعده ٔ کلی . (اقرب الموارد). بیرون آورده شده و خاص کرده شده و جدا کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ). ممتاز. رجوع به استثناء شود : ای به شاهی ز نعت مستغنی وی ز شاهان به جاه مستثنا. مسعودسعد. اول نعمتی که خدای تعالی بر من تازه گردانید دوستی پدر و مادر بود... چنانکه از فرزندان دیگرمستثنی بودم . (کلیله و دمنه ). تا اختیار او بر یکی افتاد که از ایشان به هنر و خرد مستثنی بود. (کلیله و دمنه ). به مزیت خرد و مزید هنر مستثنی است . (کلیله و دمنه ). ◄ در اصطلاح نحویان، آن چیزی که بیرون کرده شده باشد از حکم ماقبل به قید اِلاّ یا به آنچه در معنی اِلاّ است . (غیاث ) (آنندراج ). آنچه بعد از کلمه ٔ الاّ و اخوات آن بیاید و از نظر نفی یا اثبات از ماقبل خود جدا شود و محاسبان در باب جبر و مقابله آن را «ناقص » نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). - مستثنای متصل ؛ آن است که مستثنی از افراد و یا اجزای مستثنی منه باشد لفظاً یا تقدیراً مانند جأنی الرجال اِلاّ زیداً و جأنی القوم اِلاّ زیداً. (از تعریفات جرجانی ). - مستثنای مفرغ ؛ آن است که مستثنی منه آن در جمله نیامده باشد مانند ماجأنی اِلاّ زید. (از تعریفات جرجانی ). - مستثنای منقطع ؛ آن است که مستثنی از افراد یا از اجزاء مستثنی منه نباشد مانند جأنی القوم اِلاّ حماراً.(از تعریفات جرجانی ). - مستثنی منه ؛ آنکه یا آنچه از او استثنا کرده اند. - ◄ در اصطلاح نحو، اسمی است که پیش از «الاّ» و اخوات آن آمده باشد و نفیاً یا اثباتاً مخالف مابعد الاّ باشد مانند قوم در جأنی القوم اِلاّ زیداً. ◄ محاسبان در باب جبر و مقابله آن را زائد می نامند در مقابل ناقص که مستثنی است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).