مستجاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستجاب . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از مصدر استجابة. پاسخ داده شده . جواب داده شده . (اقرب الموارد)(از غیاث ). رجوع به استجابة شود. ◄ پذیرفته شده دعا و برآورده شده حاجت . (اقرب الموارد). قبول کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ). مقبول . پذیرفته . انجام یافته . برآورده . درگیر شده . روا. برآمده : ایزد دعای سوختگان را بود مجیب پس چون دعای دشمن تو نیست مستجاب . معزی . بر فلک بایدشدن از راه پند ای برادر چون دعای مستجاب . ناصرخسرو. چار ملک در دو صبح داعی بخت تواند باد به آئین خضر دعوتشان مستجاب . خاقانی . پیک انفاس بر طریق مراد دعوت مستجاب من رانده ست . خاقانی . پس به آخر مرا دعا گفتی آن دعا مستجاب دیدستند. خاقانی . در ربیع دولتت هرگز خزان را ره مباد فارغم از این که دانم مستجاب است این دعا. خاقانی . ذره صفت پیش تو ای آفتاب باد دعای سحرم مستجاب . نظامی . دلش روشن و دعوتش مستجاب . سعدی . - مستجاب آمدن ؛ مستجاب شدن . برآورده شدن . پذیرفته شدن : مستجاب آمد دعای آن شکم سوزش حاجت بزد بیرون علم . مولوی (مثنوی ). - مستجاب الدعوات ؛ کسی که به دعاهای وی پاسخ داده می شود و پذیرفته و برآورده می گردد. (ناظم الاطباء). - مستجاب الدعوة ؛ آنکه دعای او مستجاب گردد. که دعای وی گیرا باشد. که دعاهای او برآورده شود. که دعاهای او درگیرشود : درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد. (گلستان ). - مستجاب دعا ؛ آنکه دعای او مستجاب باشد. مستجاب الدعوة : در شهنشاه و آل برهان باد سوزنی پیر مستجاب دعا. سوزنی . - مستجاب شدن ؛ برآورده شدن . مقبول شدن . پذیرفته شدن . درگیر شدن دعا : غراب بین نیست جز پیمبری که مستجاب زود شد دعای او. منوچهری . زین گُرُه ناحفاظ حافظ جانش تو باش کز تو دعای غریب زود شود مستجاب . خاقانی . گفتی که یارب از کف آزم خلاص ده آمین چه میکنی که دعا مستجاب شد. خاقانی . کی دعای تو مستجاب شود که به یک روی در دو محرابی . سعدی . - امثال : این دعائی است که مستجاب نمی شود . (امثال و حکم دهخدا). - مستجاب کردن ؛ برآورده کردن . پذیرفتن . برآوردن . بجای آوردن : چو هیچ دعوت من در جهان نمی شنوند امید تا کی دارم که مستجاب کنند. مسعودسعد. هر سحر گویدش دعای بخیر ایزد ارجو که مستجاب کند. خاقانی . حافظ وصال می طلبد از ره دعا یارب دعای خسته دلان مستجاب کن . حافظ. - مستجاب گشتن ؛ مستجاب شدن : آن دعا مستجاب گشت و اپرویز نامه ای نبشت به بادان . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠٦). - نامستجاب ؛ برنیاورده . برآورده نشده : نابارور نرستی هرگز از این درخت نامستجاب بازنگشتی از آن دعا. مسعودسعد. بیش از برونشان نگذشته ست و نگذرد اشعارشان چو دعوت نامستجابشان . خاقانی .