مستعمل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستعمل . [ م ُ ت َ م ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استعمال . به کاردارنده . استعمال کننده . عمل کننده . (اقرب الموارد). رجوع به استعمال شود.
مستعمل . [ م ُ ت َ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از استعمال . به کارداشته . (منتهی الارب ). به کاررفته . (اقرب الموارد). کار داشته . به کاربرده شده : تو در این مستعملی نی عاملی ز آنکه محمول منی نی حاملی . مولوی (مثنوی ). و رجوع به استعمال شود. ◄ سخن مستعمل ؛ ضد مهمل . (منتهی الارب ). لفظ که معنی دارد و متداول است . لفظ که معنی دارد چون دست و زید که لفظ مستعمل است مقابل لفظ مهمل چون نست و دَیز. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ ماء مستعمل ؛ آبی که برای طهارت به کار رفته است . غساله ٔ متطهر. (مفاتیح العلوم ). ◄ مجازاً، کهنه . نیم دار چون جامه ٔ دست دوم . نیمداشت . - مستعمل خر ؛ اسقاطخر. که اجناس کهنه و فرسوده و نیمدار خرد. - مستعمل فروش ؛ اسقاطفروش . کهنه فروش .