مستغنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستغنی . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استغناء. بی نیاز. (دهار). بی نیازشونده . (منتهی الارب ). ضد مفتقر. (از اقرب الموارد) : ایزد... مرا از تمویهی و تلبیسی کردن مستغنی کرده است . (تاریخ بیهقی ). ای در شاهی ز نعت مستغنی وی از شاهان به جاه مستثنا. مسعودسعد. از اشباع و اطناب مستغنی گردانیدی . (کلیله و دمنه ). بی اصل ... چون ایمن و مستغنی گشت به تیره کردن آب خیر... گراید. (کلیله و دمنه ). اقدام شیر مقرر است و از شرح و بسط مستغنی . (کلیله و دمنه ). گفت حسن رای و صدق رعایت پادشاه مرا از مال مستغنی کرده است . (کلیله و دمنه ). هم آخر بنگزیرد از نقد و جنس که مستغنیم دارد از انتجاعی . خاقانی . سفر بیرون از این عالم کن و بالای این عالم که دل زین هردومستغنی است برترزین و زان دانش . خاقانی . چنان دشت مستغنی از ساو و باج که برداشت از کشور خود خراج . نظامی . زینسان که منم بدین نزاری مستغنیم از طعام خواری . نظامی . وصف او از شرح مستغنی بود رو حکایت کن که بیگه میشود. مولوی (مثنوی ). نه مستغنی از طاعتش پشت کس نه بر حرف او جای انگشت کس . سعدی (بوستان ). ◄ توانگر و مالدار و غیرمحتاج . ◄ آنکه دارای حاصل و اندوخته باشد. ◄ شادمان و خوشدل و خشنود. (ناظم الاطباء). ◄ اکتفاکننده به چیزی . ◄ درخواست کننده از خداوند که او را غنی و بی نیاز کند. (از اقرب الموارد). و رجوع به استغناء شود.