مستلزم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ زِ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- آنچه بودنش لازم است.<BR>۲- موجب، مسبب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ زِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- آنچه بودنش لازم است. ۲- موجب، مسبب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستلزم . [ م ُ ت َ زِ ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی از استلزام . لازم شمرنده چیزی را. (از اقرب الموارد). لزوم خواهنده و لازم گیرنده . (آنندراج ). رجوع به استلزام شود. ◄ تقاضاکننده و طلب کننده و درخواست کننده . (ناظم الاطباء). خواهنده . خواهان : این نقشه مستلزم کوشش بسیار است . این کار مستلزم فلان کار است . این معنی مستلزم آن است که ... ◄ موجب و مسبب . ◄ برآورنده و حاصل کننده . ◄ پیداکننده . ◄ سبب و جهت و علت و باعث . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
بایسته، شایسته، لازمه متضمن، مسبب، موجب
واژگان فارسی سره واژهدان
سزاوار، درخور، بایسته