مستمسک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مستمسک . [ م ُ ت َ س ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استمساک . معتصم و چنگ درزننده . (از اقرب الموارد) (از غیاث ) (از آنندراج ). ج، مستمسِکون . و رجوع به استمساک شود : أم آتیناهم کتاباً مِن قبله فَهُم به مستمسِکون . (قرآن ٢١/٤٣).
مستمسک . [ م ُ ت َ س َ ] (ع ص، اِ) آنچه بدان چنگ زنند. مَعض ّ. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : عدل شاه مستعان مظلومان، مستغاث مظلومان و مستمسک مهجوران است . (سندبادنامه ص ١١٢). ◄ بهانه . دست آویز. دلیل . عذر.