مسجل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ سَ جَّ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- سجل کرده شده.<BR>۲- ثابت شده.<BR>۳- قطعی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ سَ جَّ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- سجل کرده شده. ۲- ثابت شده. ۳- قطعی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسجل . [ م ُ س َج ْ ج َ ] (ع ص ) عهد و پیمان نموده . (ناظم الاطباء). ◄ سجل کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ). و رجوع به تسجیل شود : ای هیچ خطی نگشته ز اول بی حجت نام تو مسجل . نظامی . به مملوکی خطی دادم مسلسل به توقیع قزلشاهی مسجل . نظامی . نامه دو آمد ز دو ناموس گاه هر دو مسجل به دو بهرامشاه . نظامی . چنانک خاطر او میخواست آخر کرد [ قاضی ] و مکتوبی مسجل به ترکمان داد. (منتخب لطائف عبید زاکانی چ برلن ص ١٥٩). ◄ ثابت و مدلل . (ناظم الاطباء). - مسجل شدن ؛ ثابت شدن . مدلل گشتن . - ◄ سجل کرده شدن : که چون نامه ٔ حکم اسکندری . مسجل شد از وحی پیغمبری . نظامی . چو شد پرداخته در سلک اوراق مسجل شد به نام شاه آفاق . نظامی . - ◄ مجاز شدن برای همه . (یادداشت مرحوم دهخدا). - مسجل کردن ؛ ثابت نمودن . مدلل کردن . - ◄ سجل کردن : کارداران ازل بر دولتش تا ابد فتوی مسجل کرده اند. خاقانی . به حرفی مسجل کنم نام او که ماند در این جنبش آرام او. نظامی . ◄ آراسته و درست . (ناظم الاطباء).
مسجل . [ م ُس َج ْ ج ِ ] (ع ص ) قاضی که سجل می نویسد و مهر می کند سند و حجت را. (ناظم الاطباء). و رجوع به تسجیل شود.
مسجل . [ م ُ ج َ ] (ع ص ) مباح از هر چیز. (منتهی الارب ).بذل شده و مباح برای هر کس . (از اقرب الموارد): فعلناه و الدهر مسجل ؛ کردیم آن را در حالی که احدی احدی را نمی ترسید. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
واژگان فارسی سره واژهدان
روشن، بیگفتگو، بیچون و چرا، آشکار