مسجون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) زندانی، دربند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) زندانی، دربند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسجون . [ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از سجن . رجوع به سجن شود. بازداشته شده و بند کرده شده . (از منتهی الارب ). دربند کرده شده . بزندان کرده . محبوس . حبسی . بندی . زندانی . دوستاقی . مقید : از این را تو به بلخ چون بهشتی وزینم من به یمگان مانده مسجون . ناصرخسرو. جان لطیفم به علم بر فلکست گر چه تنم زیر خاک مسجون شد. ناصرخسرو. مدار فلک بر مراد تو بادا تو بر گاه و بدخواه جاه تو مسجون . سوزنی .