مسحر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسحر. [ م ُ س َح ْ ح َ] (ع ص ) نعت مفعولی از تسحیر. رجوع به تسحیر شود. کاواک و میان تهی . (منتهی الارب ). مجوف، و اصل آن کسی است که «سحر» و ریه ٔ او زایل شده باشد. (از اقرب الموارد). ◄ محتاج طعام و شراب علت نهاده . (منتهی الارب ). آنکه به او طعام داده باشند و او را سرگرم کرده باشند. (از اقرب الموارد). ◄ فریفته و مشغول . (منتهی الارب ). ◄ آنکه او راطعام سحور داده باشند. (از اقرب الموارد). ◄ مسحور و سِحرزده . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). آنکه او را سحر کرده باشند. (از اقرب الموارد).