مسحل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسحل . [ م ِ ح َ ] (اِخ ) نام جنّیه ای که عاشق اعشی بود. (از منتهی الارب ). نام تابعه ٔ اعشی که از جنیّان بود و اعشی گمان می برد که او را دنبال می کند. (از اقرب الموارد).
مسحل . [ م ُ ح َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از اسحال . رجوع به اسحال شود. ◄ رسن یک تاب داده، خلاف مبرم . (از منتهی الارب ).
مسحل . [ م ِ ح َ ] (ع ص، اِ) تیشه . (منتهی الارب ).منحت . (اقرب الموارد). ◄ سوهان . (دهار) (منتهی الارب ). مبرد. (اقرب الموارد). ◄ داس . (دهار). ◄ خرک پزداغ . (دهار). ◄ زبان، از هر که باشد. (منتهی الارب ). لسان . (اقرب الموارد). زبان . (دهار). ◄ زبان خطیب . (منتهی الارب ). ◄ خطیب بلیغ. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ ماهر در قرآن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ جلاد که حدود را بر پا کند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). جلاد. (دهار). ◄ ساقی شادمان . (منتهی الارب ). ساقی نشیط و چابک . (از اقرب الموارد) (دهار). ◄ دلاوری که تنها کار کند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). شجاع . (دهار). ◄ شخص خسیس و حقیر و پست . (از اقرب الموارد). ◄ شیطان . (اقرب الموارد). ◄ خرکره . (منتهی الارب ). ◄ گورخر. (منتهی الارب ). حمار وحش . (اقرب الموارد). ◄ نهایت در جود و سخاوت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ اراده ٔ صادق . (منتهی الارب ). عزم صارم . (دهار). گویند رَکب َ مسحلَة؛ یعنی بر عزم و اراده ٔ خویش رفت . (از اقرب الموارد). ◄ گمراهی . (منتهی الارب ). غی ؛ رکب َ مسحله ؛ تبعیت از گمراهی خود کرد و از آن بازنایستاد. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد): اًن بنی امیةلایزالون یطعنون فی مسحل ضلالة؛ یعنی بر آن مصمم هستند. (از کلام علی (ع ) از اقرب الموارد). ◄ پرویزن . (منتهی الارب ). منخل و غربال . (از اقرب الموارد). ◄ دهانه ٔ توشه دان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ ناودان سخت راننده آب را. (منتهی الارب ). ناودان و میزاب که در مقابل آب آن توانایی نباشد. (از اقرب الموارد). ◄ رسن یکتا تافته . (منتهی الارب ). حبل و ریسمان که آن را به تنهایی تافته باشند. (از اقرب الموارد). ◄ جامه ٔ پاکیزه، از پنبه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ لگام، یا کام لگام . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ دو حلقه ٔ دو طرف دهانه ٔ لگام که داخل یکدیگر هستند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آهن که در زیر زنخ اسب بود برپهنا. (دهار). ◄ جانب ریش، یا پایین رخسار و عذارین تا مقدم ریش، که آن دو را مسحلان نامند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کرانه ٔ رخسار و «عارض » مرد. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ باران بسیار و فراوان . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). باران نیک . (دهار).