مسحور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسحور. [ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از سحر. رجوع به سحر شود. سحرزده . (منتهی الارب ). آنکه او را سحر کرده و فریب داده باشند. (از اقرب الموارد). جادوی کرده . (دهار). جادوئی شده .آنکه بر او سحر کرده اند. آنکه عقلش بشده باشد. آنکه از اثر سحر بگشته باشد از خرد و جز آن : تندرست است و زار و نالانست ساحرست و بزرگ مسحور است . مسعودسعد. وان بریده پی شکافته سر در کف ساحریست چون مسحور. مسعودسعد. مراکه سحر سخن درهمه جهان رفته است ز سحر چشم تو بیچاره مانده ام مسحور. سعدی . مُشعبَذ؛ مرد مسحور که در نظر او چیزی درآید و آن را اصل نباشد. (منتهی الارب ). - مسحور شدن ؛ فریفته شدن . مفتون گشتن . - مسحور کردن ؛ فریفته کردن . شیفته ساختن . مفتون کردن . ◄ طعام تباه شده . (منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد). ◄ جای ویران و تباه از کثرت باران یا از قلت گیاه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ برگردانیده شده از حق . (منتهی الارب ).