مسحی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسحی . [ م َ حا ] (ع ص، اِ) ج ِ مَسیح . (اقرب الموارد). رجوع به مسیح شود.
مسحی . [ م َ حی ی ] (ص نسبی ) منسوب به مسح . رجوع به مسح شود. ◄ (اِ) نوعی از موزه که صلحا و امرا در پا کنند. (غیاث ) (آنندراج ) : مسحی در پای و رکوه در دست از دور سلام کرد و بنشست . اوحدالدین کرمانی . دلقت به چه کار آید و مسحی و مرقع خود را ز عملهای نکوهیده بری دار. سعدی (طبق نسخ قدیم ). کلاه و عرقچین و مسحی و موزه چو ارواح بگزیده دوری ز قالب . نظام قاری (ص ٢٨). غیر نعلین و گیوه و موزه غیر مسحی و کفش و پای اوزار. نظام قاری (ص ٢٣). - مسحی کش ؛ حمل کننده ٔ مسحی . حامل مسحی : در بند وضوی آن جهانم مسحی کش و مسح کس ندانم . نظامی .