مسخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) وضع یا فرایند تبدیل موجودی به موجودی پست تر و زشت تر. <BR>۲- (اِمص.) دگرگون سازی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) وضع یا فرایند تبدیل موجودی به موجودی پست تر و زشت تر. ۲- (اِمص.) دگرگون سازی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسخ . [ م َ ] (ع مص ) صورت برگردانیدن و بدتر کردن . ازآن جمله است مسخه اﷲ قِرداً. (از منتهی الارب ). تبدیل کردن صورت کسی به صورتی زشت تر. (از اقرب الموارد) (از تعریفات جرجانی ). برگشتن صورت به بدتر از آن . (تاج المصادر بیهقی ). از صورت مردمی بگردانیدن . (المصادر زوزنی ) (دهار). صورت برگردانیدن به زشتی . برگردانیدن صورت به صورتی بدتر از صورت نخستین : اندر این امت نبد مسخ بدن لیک مسخ دل بود ای ذوالفطن . مولوی (مثنوی ). نقض عهد و توبه ٔ اصحاب سبت موجب مسخ آمد و اهلاک و کبت . مولوی (مثنوی ). ◄ (ص ) زشت و صورت برگردانیده . (منتهی الارب ). آنکه یا آنچه صورتش به صورتی زشت تر تبدیل شده باشد. (از اقرب الموارد). مَسیخ . مَمسوخ . ج، مُسوخ . (اقرب الموارد) : کپی و کپوک صفت خر سر است مسخ چو کپی و چو کپوک غر. سوزنی . چون پسندی تو که آن ملعون کند مر مرا چون مسخ حالش پوستین . خاقانی . از تو مسخی صاحب خونی شود یا بلیسی باز کروبی شود. مولوی (مثنوی ). - مسخ شدن ؛ تبدیل صورت یافتن . ممسوخ گشتن . از صورتی به صورتی دیگر درآمدن : سیزده جنس نهاده است نبی که همه مسخ شدند و همه هست . خاقانی . گر بَرِ شعری یمن به من مثال تو رسد مسخ شود سهیل وار ار نکند مسخری . خاقانی . - مسخ کردن ؛ از صورتی به صورتی درآوردن . تبدیل صورت کردن . ممسوخ کردن : مصطفی در شصت و سه، اسکندر اندر سی و دو دشمنان را مسخ کردند و مسخر ساختند. خاقانی . نسخ کن این آیت ایام را مسخ کن این صورت اجرام را. نظامی . آن جماعت را که ایزد مسخ کرد آیت تصویرشان را نسخ کرد چون زنی از کار بد شد روی زرد مسخ کرد او را خدا و زهره کرد عورتی را زهره کردن مسخ بود خاک و گل گشتن چه باشد ای عنود. مولوی (مثنوی ). پس بتر زین مسخ کردن چون بود پیش آن مسخ این بغایت دون بود. مولوی (مثنوی ). از بسکه بیازرد دل دشمن و دوست گوئی به گناه مسخ کردندش پوست . سعدی . - مسخ کرده ؛ تبدیل شکل داده شده به بدتر شکلی . (ناظم الاطباء). لعین . (از منتهی الارب ). - مسخ گشتن ؛ مسخ شدن . تبدیل صورت یافتن : چو با عامه نشینی مسخ گردی چه جای مسخ بلکه نسخ گردی . شبستری . ◄ (مص ) در اصطلاح حکما، انتقال نفس ناطقه است از بدن آدمی به بدن حیوان دیگری که در پاره ای از اوصاف با آدمی متناسب باشد مانند بدن شیر برای پردل و بدن خرگوش برای کم دل و آن از اقسام تناسخ است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). تعلق روح انسانی پس از مفارقت از بدن به بدن حیوان . و رجوع به نسخ و فسخ و رسخ شود. ◄ در اصطلاح عرفا، مسخ قلوب است که مطرودین درگاه را باشد که دارای قلوب متوجه به حق بوده و مسخ شده واعراضی کرده و متوجه به حظوظ نفس شده اند. (فرهنگ مصطلحات عرفا). ◄ تصحیف کردن نویسنده مطالب نوشته را، گویند فلان ماسخ لاناسخ، هرگاه در نوشته ٔ خود خطای زیادی داشته باشد. (از اقرب الموارد). - مسخ کردن شعری یا گفته ای ؛ تغییر دادن آن به لفظیا به معنی . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ لاغر گردانیدن و پشت ریش کردن و رنجانیدن ناقه را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بدمزه ساختن طعم چیزی را. (از منتهی الارب ).از بین بردن چیزی طعم گوشت را. (از اقرب الموارد). بی طعم گردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). ◄ در اصطلاح فن بدیع، قسمی از سرقات شعریه است که آن را اغارة گویند. (ازکشاف اصطلاحات الفنون ). سرقت مضمون شاعری با تغییر بعضی الفاظ و تغییر نظم آن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ در اصطلاح عروض، بعضی عروضیان افتادن دو سبب آخر فاع لاتن مفروق الوتد و ساکن گرداندن عین وتد مفروق را مسخ خوانده اند بجای سلخ . (المعجم ).
مترادف و متضاد واژهدان
تغییر هیئت، تغییرصورت، دگرگونسازی انتقال روح انسان بهبدن حیوان
واژگان فارسی سره واژهدان
ننگسار، زشت
واژگان قرآن
مسخ: «مسخ» یا به تعبیر دیگر، «تغییر شکل انسانى به صورت حیوان» مسلماً موضوعى بر خلاف جریان عادى طبیعت است. اما هیچ مانعى ندارد که مفهوم ظاهر کلمه «مسخ» را که در آیه فوق و بعضى دیگر از آیات قرآن آمده است، بپذیریم و بیشتر مفسران هم همین تفسیر را پذیرفته اند. ولى بعضى از مفسران که در اقلیت هستند معتقدند: مسخ به معناى «مسخ روحانى» و دگرگونى صفات اخلاقى است، به این معنا که صفاتى همانند میمون یا خوک در انسان هاى سرکش و طغیانگر پیدا شد، رو آوردن به تقلید کورکورانه و توجّه شدید به شکم پرستى و شهوت رانى که از صفات بارز این دو حیوان بود در آنها آشکار گشت. این احتمال از یکى از قدماى مفسرین به نام «مجاهد» نقل شده است. و این که بعضى ایراد کرده اند: مسخ بر خلاف قانون تکامل و موجب بازگشت و عقب گرد در خلقت است، درست نیست; زیرا قانون تکامل مربوط به کسانى است که در مسیر تکاملند، نه آنها که از مسیر انحراف یافته و از محیط شرائط این قانون به کنار رفته اند. فى المثل یک انسان سالم در سنین طفولیت مرتباً رشد و نمو مى کند، اما اگر نقائصى در وجود او پیدا شود، ممکن است نه تنها رشد و نموّش متوقف گردد، که رو به عقب برگردد، و نموّ فکرى و جسمانى خود را تدریجاً از دست بدهد. ولى در هر حال، باید توجّه داشت: مسخ و دگرگونى جسمانى متناسب با اعمالى است که انجام داده اند، یعنى چون عده اى از جمعیت هاى گنهکار بر اثر انگیزه هواپرستى و شهوت رانى دست به طغیان و نافرمانى خدا مى زدند و جمعى با تقلید کورکورانه از آنها، آلوده به گناه شدند، لذا به هنگام مسخ، هر گروه به شکلى که متناسب با کیفیت اعمال او بوده ظاهر مى شده است. البته در آیات مورد بحث، تنها سخن از «قرده» (میمون ها) به میان آمده است و از «خنازیر» (خوک ها) سخنى نیست، ولى در آیه 60 سوره «مائده» گفتگو از جمعیّتى به میان آمده است که به هنگام مسخ به هر دو صورت فوق (بعضى قرده و بعضى خنازیر) تغییر چهره دادند، که به گفته بعضى از مفسران مانند «ابن عباس»، آن آیه نیز درباره همین اصحاب سبت است که پیرمردان سرجنبانانِ شکم پرست و شهوت پرستشان به خوک، و جوانان مقلّد، چشم و گوش بسته ـ که اکثریت را تشکیل مى دادند ـ به میمون تغییر چهره دادند. باید توجّه داشت طبق روایات، مسخ شدگان تنها چند روزى زنده مى ماندند و سپس از دنیا مى رفتند، و نسلى از آنها به وجود نمى آمد.(20)