مسخره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسخره . [م َ خ َ رَ / رِ ] (از ع، ص، اِ) آنکه مردمان با وی مطایبه کنند و استهزا و سخریه نمایند. (آنندراج ). آنکه مردمان به او سخریه و استهزاء کنند. (کشاف اصطلاحات الفنون ). آنکه بر او فسوس کنند. ج، مساخر. (دهار). استهزأکننده و ریشخندکننده و بذله گو و لطیفه گو و بیهوده گو و مقلد و خوش طبع و شوخ و آنکه چیزهای خنده دارو مضحک ظاهر می سازد، و هر چیز مضحک و خرمی آور. (ناظم الاطباء). آنکه با کارها یا گفته های خنده آور مردم را خنداند. آنکه در دربار سلطانی شاه را به گفته ها و کرده های خویش خنداند. هازل . (نصاب الصبیان ). ضحکه . (دهار). لوده . فسوس . افسوس . فسوسگر. افسوسگر. فسوسی . مضحکه . دلقک : چه زنی طعنه که با هیزان هیزند همه که توئی هیز و توئی مسخره و شنگ و مشنگ . حصیری (از فرهنگ اسدی ). این مسخره با زن بسگالید و برفتند تا جایگه قاضی با بانگ و علالا. نجیبی (از فرهنگ اسدی ). چرا چون ز یک اصل بود آدمی یکی عالم آمد یکی مسخره . (از قرةالعیون ). آنچه برادرش داده است به صلت ... و دبدبه زن را و مسخره را باید پس ستد. (تاریخ بیهقی ص ٢٥٩). لاجرم خلق همه همچو امامان شده اند یکسره مسخره و مطرب و طرار و طناز. ناصرخسرو. چون نشنوی همی و نبینی همی به دل گوشت به مطرب است و دو چشمت به مسخره . ناصرخسرو. متوکل مزاح پیشه بود، و مسخره ای بود که او را متوکل پیوسته عذاب داشتی ... و متوکل از آن خندیدی و او فریاد داشتی . (مجمل التواریخ و القصص ). همچو دزدان به کنب بسته ٔ آونگ دراز دزد نی چوب خورد، کاج خوردمسخره نی . سوزنی . از مطرب بد زخمه و شب بازی بدساز سنگ و سرح (؟) حبه زن و مسخره و حیز. سوزنی . فلک به مسخره ٔ مست پشت خم ز فتادن ز زخم سیلی مردان کبود گردن و پشتش . خاقانی . پیش هر خس چو کرم فرمان یافت عقل را مسخره فرمان چه کنم . خاقانی . در کشتی مسخره ای بود هر ساعتی بیامدی و موی سر من بگرفتی و برکندی و سیلی بر گردن زدی من خود را بر مراد خود یافتمی . (تذکرةالاولیاء عطار). یک بار دیگر آن بود که در حالی گرفتار آمدم مسخره ای بر من بول کرد آنجا نیز شاد شدم . (تذکرة الاولیاءعطار). این مسخره را اندیشه ٔ سفری افتاد. (جهانگشای جوینی ). در آخربدو گفتم ای مسخره چه کردی تو باری بدین محبره . یحیی کاشی (در مناظره با قلمدان ). - مسخره مرد ؛ مردی لوده و شوخ : بوقی پاسبان لشکر و مسخره مردی خوش . (تاریخ بیهقی ص ٤٦٠). ◄ سخریه و فسوس و استهزاء و خندخریش و وشیه . (ناظم الاطباء). افسوس . زیچ . لاغ : هر چه به عالم دغاو مسخره بوده است از در فرغانه تا به غزنی و قزدار. نجیبی . گوش و دل خلق همه زین سبب زی غزل و مسخره و طیبت است . ناصرخسرو. بیتی دو سه ثنای تو خواهم به نظم کرد وانگه فروروم به مزیح و به مسخره . سوزنی . ◄ در اصطلاح صوفیه، آنکه در هنگامه ٔ مردمان کشف و کرامات خود بیان کند و لاف درویشی و معرفت زند. (کشاف اصطلاحات الفنون ) (آنندراج ).