مسرف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسرف . [ م ُ رِ ] (اِخ ) لقبی که مردم مدینه پس از وقعه ٔ حَرَّة به مسلم بن عقبه ٔ مری دادند بدان جهت که در آن جنگ از حد درگذشته بود. (از منتهی الارب ) (ازالاعلام زرکلی ). و رجوع به مسلم (ابن عقبه ...) شود.
مسرف . [ م ُرِ ] (ع ص ) تجاوزکننده از حد. افراطکننده . (از اقرب الموارد). گزافه کار. مفرط. زیاده رو. از حد درگذرنده و گزاف کار. (دهار). ◄ آن که در ارتکاب گناهان و خطاها و اثمها زیاده روی کند. (از اقرب الموارد) : اًِن اﷲ لایهدی ة من هو مسرف کذاب . (قرآن ٢٨/٤٠). کذلک یضل اﷲ من هو مسرف مرتاب . (قرآن ٣٤/٤٠). ◄ بیجا خرج کننده . (از منتهی الارب ). تبذیرکننده مال خود را ویا خرج کننده ٔ آن در غیر راه طاعت . (از اقرب الموارد). آن که مال بسیار را برای هدفی کوچک خرج کند. (از تعریفات جرجانی ). بی اندازه خرج کننده و بیجا خرج کننده . (غیاث ) (آنندراج ). آن که گزاف خرج کند. آن که بی اندازه خرج کند. آن که مال خود را تلف کند و ضایع نماید. باددست . هرزه خرج . فراخ رو. بیهوده خوار. (آنندراج ).مبذر. متلف . گشادباز. ولخرج . دست به باد : مرد را خدمت یک روزه ٔ آن بارخدای گرچه مسرف بود و مفرط صدساله نواست . فرخی . هرمسرفی مشرفی و هر شیطانی نایب دیوانی . (جهانگشای جوینی ). رجوع به اسراف شود. ◄ خطاکننده . خطاکار. ◄ جاهل . ◄ غافل . (از اقرب الموارد). ◄ سفیه . (منتهی الارب ).