مسرور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسرور. [ م َ ] (ع ص ) ناف بریده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ناف زده . مقطوع السرة. یقال : وُلد الرسول (ص ) مختوناً مسروراً. (امتاع الاسماع مقریزی ). ◄ فرِح . (اقرب الموارد). شاد. (آنندراج ). شادکرده . (دهار). شادان . شادمان . شادمانه . خوشحال . منشرح . خوشوقت . خوش . تازه روی . خرم : یا راقد اللیل مسروراً بأوله ان الحوادث قد یطرقن اسحارا. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٢٤). ز پیش آنکه نشابور شد بدو مسرور پذیرش آمد فوجی بسان موج بحار. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٨١). باغ چون جزع و راغ چون شبه را دل و جان غمگن است و مسرور است . مسعودسعد. اثر اصطناع پادشاه بر این کرامت هرچه شایعتر شد و من بنده بر آن مسرور و سرخ روی گشتم .(کلیله و دمنه ). - مسرور شدن ؛ شاد شدن . خوشحال شدن . شاد گشتن . - مسرور کردن ؛ مسرت بخشیدن . شاد کردن . خوشحال ساختن . فرح بخشیدن . مسرت دادن : به زیارت و ادای تحیت روح پدر را مسرور کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٥٦).
مسرور. [ م َ] (اِخ ) ابن محمد طالقانی، مکنی به ابوالفضل . از شعرای دوره ٔ آل سبکتکین بود که برخی از اشعار او را عوفی نقل کرده است . رجوع به لباب الالباب ج ٢ ص ٤٢ شود.
مسرور. [ م َ ] (اِخ ) مکنی به ابوعبدالرحمان . رجوع به ابوعبدالرحمان شود.