مسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسر. [ م َ س َ ] (ا) یخ را گویند و آن آبی باشد که در زمستان سخت منجمد شود و مانند بلور نماید. (برهان ). اما ظاهراً مُصَحَّف هسر است . و رجوع به هسر شود.
مسر. [ م َ ] (ع مص ) کشیدن چیزی را و بیرون آوردن از تنگی . (از منتهی الارب ). ◄ به بدی مردمان شتافتن و سخن چینی نمودن و ورغلانیدن مردم را. (از اقرب الموارد).
مسر. [ م ُ س ِرر ] (ع ص ) نعت فاعلی از اسرار. رجوع به اسرار شود. راز پوشیده کننده و پنهان نماینده . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ ظاهرکننده . (از منتهی الارب ). ◄ مسرورکننده . شادسازنده . (از اقرب الموارد).