مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | رباعیات | شماره ۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تفت این دل گرم از دم سردم همه شب شد سرخ ز خون چهره زردم همه شب صد شربت درد بیش خوردم همه شب ایزد داند که من چه کردم همه شب مهمان من آمد آن بت و کرد طرب شوخی که در او همی بماندم به عجب چون نرگس و گل نبست نه روز نه شب از نظاره دو چشم و از خنده دو لب