مسلط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسلط. [ م ُ س َل ْ ل َ ] (ع ص ) برگماشته . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). شخصی که او را بر کسی گماشته باشند. (غیاث ) (آنندراج ). دارای تسلط. زورآور. غالب . حاکم فرمانروا. (ناظم الاطباء). مشرف . فائق . سوار بر کار. مستولی . صاحب سلطه . چیر. چیره . (یادداشت مرحوم دهخدا) : بر دل مکن مسلط گفتار هر لتنبر هرگز کجا پسندد افلاک جز ترا سر. شاکر بخاری . چه یافتی که بدان بر جهان و جانوران چنین مسلط و سالار و قهرمان شده ای . ناصرخسرو. چون مدت درنگ او سپری شود... بادی بر رحم مسلط شود. (کلیله و دمنه ). - مسلط بر ؛ چیره بر. سوار بر. (یادداشت مرحوم دهخدا). - مسلط بر جائی ؛ سرکوب بر آن . مشرف بر آن .(یادداشت مرحوم دهخدا). - مسلط بر کاری شدن ؛ سوار آن کار گشتن . (از یادداشتهای مرحوم دهخدا). - مسلط بودن ؛ غالب بودن . چیره بودن . تسلط داشتن . حاکم بودن . مشرف بودن . سلطه داشتن . - مسلط شدن ؛ غالب شدن . فیروزمند شدن . حاکم شدن . مشرف شدن . زیردست کردن . مغلوب کردن . (ناظم الاطباء). چیره شدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). سلطه و غلبه یافتن : اگر به خشم نهیب تو بر جهان نگرد شود مسلط بر هفت کشور آتش و آب . مسعودسعد. - مسلط کردن ؛ چیره کردن . مستولی کردن . شخصی را بر کسی برگماشتن . گماشتن . برگماشتن . (یادداشت مرحوم دهخدا) : مسلط مکن چون منی بر سرم ز دست تو به گر عقوبت برم . سعدی (بوستان ). - مسلط گشتن ؛ غالب شدن . پیروز شدن .حاکم گردیدن : دولت بدان مسلط گشته ست برجهان کاندر عزیز خاتم ملکت نگین توئی . مسعودسعد. ◄ مجازاً به معنی مغلوب . (آنندراج ) (غیاث ).
مسلط. [ م ُ س َل ْ ل ِ ] (ع ص ) برگمارنده کسی را بر کسی . ◄ مجازاً به معنی غالب و زورآور. (آنندراج ) (غیاث ).