مسلوق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسلوق . [ م َ ] (ع ص )جوشیده . (ناظم الاطباء). لحم مسلوق، گوشت یخنی . (بحرالجواهر). پخته . به آب پخته . آب پز. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ برشته کرده . بریان کرده . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ البیض المسلوق ؛ خایه ٔ جوشیده . (مهذب الاسماء). تخم آب پز. نیم پز. نیم بندکرده (خایه ). کوازه کرده (خایه ). (یادداشت مرحوم دهخدا).
مسلوق . [ م َ ] (اِخ ) نام جایی مربوط به روزی از ایام معروفه ٔ عرب . (سمعانی ): یوم مسلوق ؛ روزی است از روزهای عربان . (منتهی الارب ). نام یکی از ایام و جنگهای عرب . (از اقرب الموارد).