مسک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مِ) [ معر. ] (اِ.) مُشک.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مِ) [ معر. ] (اِ.) مُشک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسک . [ م َ ] (ع اِ) پوست، یا بخصوص پوست بزغاله . ج، مُسوک . (منتهی الارب ). جلد و پوست، و برخی آن را مختص پوست بزغاله دانسته اند که سپس عمومیت یافته و هرگونه پوست را مسک نامیده اند و وجه تسمیه ٔ آن به سبب این است که نگهداری کننده ٔ گوشت و استخوان داخل خود است . ج، مُسُک، مُسوک . (از اقرب الموارد). پوست . (دهار). ظاهراً معرب مَشک فارسی است، چنانکه مِسک معرب مِشک است . (یادداشت مرحوم دهخدا) : و اما القنطار الذی ذکره اﷲ تعالی فی کتابه ... هو مل ء مسک ثور ذهباً أو فضةً. (معالم القربة). ◄ یکاد یخرج من مسکه ؛ یعنی او سریع است . (از اقرب الموارد). ◄ أنا فی مسکک اًن لم افعل کذا و کذا؛ من بجای تو و مثل تو باشم اگر چنین و چنان نکنم . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ لایعجز مسک السوء عن عرف السوء؛ یعنی بوی بدی را از دست نمی دهد، و آن را در مورد شخصی گویند که هرچه بکوشد لئامت خود را کتمان کند در کردار وی آشکار گردد. (از اقرب الموارد). ◄ هم فی مسوک الثعالب ؛ ایشان خوف زده و بیمناکند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مسک . [ م ِ ] (معرب، اِ) مشک . فارسی معرب است و عرب آن را مشموم خواندندی . ج، مِسَک . (منتهی الارب ). دوای خوشبوی معروف . (از غیاث ). نوعی طیب است و آن را از خون دابه ای چون آهو گیرند و گویند از خون آهویی است که دارای دو ناب سفید خمیده بسمت انسی است که بشکل شاخ می باشد. کلمه ٔ مسک را فراء مذکر دانسته و برخی دیگر تذکیر و تأنیث آن را جایز دانسته اند و بعضی گویند اگر آن را مؤنث بشمار آریم جمع خواهد بود، و گویند اصل آن مِسِک است به کسرتین، یک قطعه از آن مسکة. ج، مِسَک . (از اقرب الموارد) : یسقون من رحیق مختوم . ختامه مسک و فی ذلک فلیتنافس المتنافسون . (قرآن ٢٥/٨٣-٢٦). و رجوع به مشک شود. - مسک اذفر ؛ مشک تیزبوی . (مهذب الاسماء). و رجوع به مشک شود. - مسک ختن ؛ مشک تاتاری . و رجوع به مشک شود.
مسک . [ م َ س َ ] (ع اِ) جایی که در آن آب بایستد. (از اقرب الموارد). ◄ پوست باخه یا استخوان ماهی که از آن شانه و جز آن سازند. (منتهی الارب ). «ذبل » یعنی پوست لاک پشت صحرایی یا دریایی، یا استخوان نوعی حیوان دریایی که زنان از آن دست برنجن و شانه سازند. (از اقرب الموارد). ◄ دستیانه و پای برنجن از سرون و دندان فیل و جز آن . (منتهی الارب ). دستبند و خلخال که از شاخ و عاج سازند. ◄ طبقات زمین . واحد آن مَسَکة. (اقرب الموارد).