مسکنت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسکنت . [ م َ ک َ ن َ ] (ع اِمص ) مسکنة. مفلسی . (غیاث ). درویشی . ضعف . فقر. بی چیزی . عسارت .عیلت . بؤس . مسکینی . ذلت . فاقة. متربة. فقر. و رجوع به مسکنة شود : من به سلطنت برسیدم و او همچنان در مسکنت بماندی . (گلستان سعدی ). ◄ بیچارگی . (مهذب الاسماء). نیاز. فروتنی : به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک . حافظ. مسکنت و نیاز پیش آری . (انیس الطالبین ص ٢٨). به نیاز و مسکنت تمام دو دست ادب بر هم نهاده تا صبحدم می ایستاد. (انیس الطالبین ص ٤٧). به حضرت ایشان به مسکنت و نیاز بردم و عذر خواستم . (انیس الطالبین ص ٤٨). - اهل مسکنت ؛ فروتن . متواضع و شرمگین . (از ناظم الاطباء).