مسکینی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسکینی . [ م ِ ] (حامص ) مسکین بودن . فقر. درویشی . بی چیزی : براین آستان عجز و مسکینیت به از طاعت و خویشتن بینیت . سعدی (بوستان ). گر دشمن من به دوستی بگزینی مسکین چه کند با تو بجز مسکینی . سعدی (رباعیات ).
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مسکینی . [ م ِ ] (حامص ) مسکین بودن . فقر. درویشی . بی چیزی : براین آستان عجز و مسکینیت به از طاعت و خویشتن بینیت . سعدی (بوستان ). گر دشمن من به دوستی بگزینی مسکین چه کند با تو بجز مسکینی . سعدی (رباعیات ).