مشایخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشایخ . [ م َ ی ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان دشمن زیاری است که در بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون واقع است و ٩٨٨ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
مشایخ . [ م َ ی ِ ] (ع اِ) پیران . این جمع شیخ است خلاف القیاس ... و نیز... مشایخ جمع مشیخه است و مشیخه جمع شیخ، پس از این ثابت شد که مشایخ جمعالجمع شیخ است عجب که در عرف، مشایخ را بر شخص واحد اطلاق کنند و برای جمع الف و نون زائد کرده و مشایخان گویند. (از غیاث ) (از آنندراج ). ج ِ مَشیخة و جج ِ شیخ . (ناظم الاطباء). مردمان پیر و مردمان صاحب رای صائب و دانشمند و مرشدو پیر در عقاید. ج، مشایخان . (ناظم الاطباء). ج ِ شیخ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و این جمع مشیخة است و مشیخة جمع شیخ است و گویند اسم جمع است . (از اقرب الموارد). جج ِ شیخ . (المنجد) : مشایخ هر دو دولت در تشبیک اسباب عصمت ... به وساطت و سفارت بایستادند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٢٠). مریدان بقوت ز طفلان کمند مشایخ چو دیوار مستحکمند. سعدی . پیش یکی از مشایخ گله کردم . (گلستان ). گفت علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ . (گلستان ). یکی [را] از مشایخ شام پرسیدند که حقیقت تصوف چیست ؟ (گلستان سعدی چ یوسفی ص ٩٦). ارواح طیبه ٔ مشایخ طریقت و کبراء حقیقت قدس اﷲ ارواحهم . (انیس الطالبین ص ٣٣).