مشبک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشبک . [ م ُ ش َب ْ ب َ ] (ع ص ) هرچیز درهم آمده و درهم آمیخته شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و رجوع به تشبیک شود. ◄ هر شی ٔ که در آن سوراخ سوراخ باشد به هندی آن را جالی گویند. (غیاث ) (آنندراج ). هر چیزی شبکه شده و درهم درآورده و مانند پنجره شده و درهم داخل گشته . (از ناظم الاطباء). شبکه دار. با شبکه . سوراخ سوراخ . غلوه کن . غلبه کن . غلبکن . چشمه چشمه . پنجره پنجره . چون شبکه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : ز غمزه ٔ تو مشبک چو خانه ٔ زنبور به سینه در دل من دائماً در افغان است . رفیعالدین لنبانی . چون مشبک خان زنبوران ز آه عاشقان پس دریچه کاندرین بام نه ایوان آمده . خاقانی . این هفت تا به خانه مشبک شد از دعا تا شاه در مقرنس ایوان تو نشست . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٧٥٦). نحل را کز نهال باغ خرد در مشبک نعیم الوان است . خاقانی . در مشبک دریچه پنداری کآفتاب زحل خور اندازد. خاقانی (دیوان ص ٤٦٦). ز حلقوم دراهای درافشان مشبکهای زرین عنبرافشان . نظامی (خسرو و شیرین چ وحید ص ٢٩٨). خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل . مولوی (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِ) نوعی از غذا. (از ذیل اقرب الموارد). نوعی از شیرینی ها. (از محیط المحیط).