مشعر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشعر. [ م َع َ ] (ع اِ) درخت زمین نرم که مردم از سایه ٔ آن در گرما و سرما فرودآیند و پناه جویند. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ آن جای که در وی قربانی کنند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جای قربانی حج در مکه . (غیاث ). ◄ نشانه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). شعار. (اقرب الموارد) (محیط المحیط) : آنجاست دین و دنیا را قبله و آنجاست عز و دولت را مشعر. ناصرخسرو. ◄ معظم مناسک حج . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). موضع مناسک حج و معظم آن . (از اقرب الموارد). موضع مناسک حج و علامات آن . ج، مشاعر. (از محیط المحیط). جای عبادت . (غیاث ) (مهذب الاسماء). جای عبادت در حج . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : از کشتگان زنده زآن سو هزار مشهد وز ساکنان مرده زین سو هزار مشعر. خاقانی . دندانه های برجش یک یک صفا و مروه سر کوچه های شهرش صف صف منی و مشعر. خاقانی . ◄ جای موی سر تراشیدن حاجیان . (غیاث ). ◄ حاسه . ج، مَشاعر. (آنندراج ). حاسه . (از ناظم الاطباء). حس . (مفاتیح ). یکی از حواس ده گانه . ج، مشاعر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مشعر. [ م ُ ع ِ ] (ع ص ) خبردهنده . (غیاث ). اشعارکننده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آن که خبر میدهد و آگاه میکند. خبردهنده و آگاه کننده و اشعارنماینده . (ناظم الاطباء). - مشعر کردن ؛ آگاه کردن و خبر دادن . (ناظم الاطباء). ◄ موی دار. (ناظم الاطباء). با موی و موی دار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و از این ناحیت [ ناحیت عرب ] ... ادیم و ریگ مکی و سنگ فسان و نعلین مشعر و ملمع خیزد. (حدود العالم چ دانشگاه ص ١٦٥). و از وی [ از صعده ] ادیم خیزد بسیار و نعلین، یعنی مشعر. (حدودالعالم ص ١٦٦).