واژه جو

مشعلدارباشی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

مشعلدارباشی . [ م َ ع َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) رئیس مشعلداران : محمدرضابیک مشعلدارباشی که به اسم رسالت نزد... رفته بود. (عالم آرای عباسی ).

معنی مشعلدارباشی | واژه جو