مشعوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- شیفته، دلباخته.<BR>۲- خوشحال، خوشدل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- شیفته، دلباخته. ۲- خوشحال، خوشدل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشعوف . [ م َ ] (ع ص ) دیوانه و شیفته ٔ دل رفته از جنون و بیم و مانند آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). شیفته و عاشق و محب . (غیاث ). عاشق . سخت دوستدار. شیفته . (یادداشت دهخدا) : مکشوف به کوشش و به بخشش مشعوف به قادم و به ذاهب . انوری (دیوان چ سعید نفیسی ص ١٤). ◄ خوشحال و خوشدل . (ناظم الاطباء) : سزاوارتر چیزی که زبان گوینده بدان مشعوف باشد و عنان جوینده بدان معطوف، حمد و ثنای باری جلت قدرته و عَلت کلمته است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٦). مستوجب آن گردد که خاطر عاطر دریامقاطر فیض مآثر ملوک و امراء نامدار مسرور و مشعوف شود. (بهجت الروح ص ٨٨).
مترادف و متضاد واژهدان
خرسند، خرم، خندان، خوشوقت، شاد، شادان، محظوظ، مسرور دلباخته، شیفته (متضاد: مغموم)
واژگان فارسی سره واژهدان
شادمان، سرخوش، خرسند