مشغله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشغله . [ م َ غ َ ل َ / ل ِ ] (ع اِ) کار و بار. (غیاث ). مأخوذ از تازی، کار و بار و شغل و پیشه و کسب ومعامله و داد و ستد و هر چیزی که شخص را بخود مشغول کند. (ناظم الاطباء). گرفتاری کار. شغل : آنکو چو من از مشغله و رنج حذر کرد با شاخ جهان بیهده شورید نیارست . ناصرخسرو. خضرست خان و خانه به عزلت کند بدل هم خضر خان و مشغله ٔ اوزکند او. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٦٧). در آن دشت می گشت بی مشغله گهش در گیا روی و گه در گله . نظامی . مشعله ای برفروز مشغله ای پیش گیر تا ببرند از سرت زحمت خواب و خمار. سعدی . - مشغله بار ؛ مشقت بار. که سختی و گرفتاری فراوان آورد : شاخ و شجر دهر غم و مشغله بار است زیرا که بر این شاخ غم و مشغله بار است . ناصرخسرو. ◄ گفتگو و هنگامه، و با لفظ کردن و افتادن مستعمل است . (آنندراج ). شور و غوغا. (غیاث ). آشوب و بانگ فتنه باشد، عرب نیز مشغله گویند. (صحاح الفرس ). هنگامه . (ناظم الاطباء). هیابانگ . هلالوش . بانگ . بحث . هیاهو. گفتگو. جدال . (یادداشت دهخدا) : مادرش گفت پسر زایم سرو و مه زاد پس مرا این گله و مشغله با مادر اوست . فرخی (دیوان چ اقبال ص ٢٨). فاخته وقت سحرگاه کند مشغله ای گویی از یارک بدمهر است او را گله ای . منوچهری . نان همیجوید کسی کو میزند دست بر منبر به بانگ مشغله . ناصرخسرو. از بدنیتی و ناتوانایی پرمشغله و تهی چو پنگانی . ناصرخسرو. چون لشکر اراقیت آن بدیدند و آن آشوب و مشغله شنیدند عظیم بترسیدند و همه روی بهزیمت نهادند. (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی سعید نفیسی ). دهل و کوس فروکوفتند و نعره برداشتند و آواز و مشغله از لشکر شاه برآمد چنانکه همه ٔ عالم بلرزید. (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی سعید نفیسی ). مثل وی چون کسی باشد که در زیر درختی بنشیند و خواهد که مشغله ٔ بنجشکان نشنود. چوب برگیرد و ایشان را میراند و در حال بازمی آیند. (کیمیای سعادت ). اشتلم از اخگراست معنی از اخسیکتی مشغله است از درای رنج ره از کاروان . اثیرالدین اخسیکتی . مجلس لهو توپرمشغله از هویاهوی خانه ٔ خصم تو پرولوله از هایاهای . انوری (دیوان چ سعید نفیسی ص ٢٩٥). و منتظر و مترصد می بود تا مگر مشغله ٔ پاسبان بنشیند و مشعله ٔ کاروانیان فرومیرد. (سندبادنامه ص ٢٢٠). به صانعی که مشغله ٔ خروس در اسحار تسبیح جلال و تقدیس کمال اوست . (سندبادنامه ص ١٢٥). نه تو را از من مسکین نه گل خندان را خبر از مشغله ٔ بلبل سودایی هست . سعدی . از خنده گل چنان به فغان اوفتاده باز کو را خبر ز مشغله ٔ عندلیب نیست . سعدی . بی هنران مر هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را، مشغله برآرند و پیش آمدن نیارند. (گلستان ). به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود. حافظ. - مشغله کردن ؛ هیاهو و فریاد کردن : اگر کسی صواب و خطای آن بازنمودی در خشم شدی و مشغله کردی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٠٧). گفت این بار ارکنم این مشغله کاردها در من زنید آندم هله . مولوی (مثنوی چ کلاله ٔ خاور ص ٢٤٩). ◄ تماشا. (ناظم الاطباء).