مشغول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ]<BR>۱- (اِمف.) کسی که سرگرم کار باشد.<BR>۲- (اِ.) جای اشغال شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] ۱- (اِمف.) کسی که سرگرم کار باشد. ۲- (اِ.) جای اشغال شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشغول . [ م َ ] (ع ص ) در کار داشته شده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). در کار. بکار. (یادداشت مؤلف ) : لیکن تو نئی به علم مشغول مشغول به طاق و طیلسانی . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٤٦٧). مشغول تنی که دیو تست او بل دیو تویی و او سلیمان . ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ٣٨٥). پایم نخرامد ز جا و دستم مشغول عنان و مهار دارد. مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ١٠١). مشغول عشق جانان گر عاشق است صادق در روز تیرباران باید که سر نخارد. سعدی . درون خاطر سعدی مجال غیرتو نیست چه خوش بود بتو از هر که در جهان مشغول . سعدی . نگاه من بتو و دیگران بخود مشغول معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست . سعدی . - مشغول بودن (باشیدن ) ؛ در کار بودن . کاردار بودن . (ناظم الاطباء). پرداختن . سرگرم بودن : شب و روز بشادی و سرور مشغول می بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٨). بگفتار مردمان مشغول نباید بود و صلاح ملک نگاه می باید داشت . (تاریخ بیهقی ). کدخدای ری و آن نواحی به لهو و نشاط و آداب آن مشغول میباشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٣). جهان زمین و سخن تخم و جانْت دهقان است به کشت باید مشغول بود دهقان را. ناصرخسرو. - مشغول داشتن ؛ بازداشتن . منصرف کردن . (ناظم الاطباء). سرگرم داشتن : تو را هرچه مشغول دارد ز دوست اگر راست پرسی دلارامت اوست . سعدی . - مشغول شدن ؛ در کار بودن . کاردار بودن . متوجه شدن . روی آور گشتن . (ناظم الاطباء). پرداختن سرگرم شدن . بکار شدن : چون خدای عز و جل بدان آسانی تخت ملک به ما داد اختیار آن است که عذر گناهکاران بپذیریم و بگذشته مشغول نشویم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٨). ما در راه، در سمنگان چندی به صید و شراب مشغول خواهیم شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٥). احمد و شکر بگریستند و بیرون آمدندو به ضبط کارها مشغول شدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٧). - مشغول کردن ؛ مشغول داشتن . (ناظم الاطباء). تسحیر. سحر. (از منتهی الارب ). الهاء. (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ). گماردن . به کار گرفتن و بازداشتن از کاری دیگر : این بوسهل را نیز بشغل عرض مشغول کردیم تا بر یک کار بایستد و مجلس ما از تسحب و تبسط برآساید. (تاریخ بیهقی ). چون دولت ایشان را مشغول کرده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠٣). یاروزگار بر سر ایشان سپه کشید مشغول کردشان ز من آفات و اختلال . ناصرخسرو. گرش نتوان به زر معزول کردن به سنگی بایدش مشغول کردن . نظامی . هرکه آمد برِ خدا مقبول نکند هیچش از خدا مشغول . سعدی . ای گلبن بوستان روحانی مشغول بکردی از گلستانم . سعدی . - مشغول گشتن ؛ سرگرم شدن . در کار گردیدن . پرداختن . به کار شدن : ای به خود مشغول گشته چون نبات چیست نزد تو خبر زین کاینات . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٧٩). به زخم و بند و کشتن گشته مشغول نه آنجا، گرد و خون و نه هزاهز. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ٥١٨). چون ره اندر برگرفتم دلبرم در بر گرفت جان به دل مشغول گشت و تن ز جان دل برگرفت . مسعودسعد. تو کوته نظر بودی و سست رای که مشغول گشتی به جغد از همای . سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
سرگرم، گرفتار (متضاد: آزاد، بیکار) درگیر
فرهنگ طیفی واژهدان
شلوغ پرماجرا بهکارگرفتهشده، مشتغل، شاغل ایفاگر، عامل، مجد دایر، جاری
واژگان فارسی سره واژهدان
گرفتار، سرگرم، دلگوش، دست به کار، دست ندرکار، درگیر، درکار، بکار