مشغول بودن
/vâže/
فرهنگ طیفی واژهدان
پرکار بودن، عجله کردن، دویدن، بهسختی گرفتار کار بودن، فرصت کافی نداشتن، وقت سر خاراندن نداشتن (نیافتن)، وقت کسی تنگ (گرفته) بودن، بدوبدو کردن، مثل خر کار کردن وقت تلف کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
سرگرم بودن، سر و کار داشتن، دلگوش بودن، درگیر بودن، بکار داشتن