مشقت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشقت . [ م َ ش َق ْ ق َ ] (ع اِمص، اِ) سختی . دشواری . تعب . رنج . ج، مشقات . (یادداشت دهخدا). زحمت و مرارت و محنت و کفا و رنج و آزار و جهد و کوشش و درد و اندوه و آسیب و نکبت ومصیبت و سختی و بدبختی . (ناظم الاطباء) : تنت گور است و پا الحد دلت تابوت و جان مرده فراغت روضه ٔ خرم مشقت دوزخ نیران . ناصرخسرو. چه مضرت آن هم به احکام شریعت پیوندد و هم خواص و عوام امت در این به رنج و مشقت کلی افتد. (کلیله و دمنه ). آنگاه بر زبان راند که اگر من در این خدمت مشقتی تحمل کردم ... (کلیله و دمنه ). سنگی گرانتر بتحمل مشقت فراوان از زمین بر کتف توان نهاد. (کلیله و دمنه ). ور او به راحت و من در مشقتم چه عجب که هم زمین بود آسوده و فلک دروا. خاقانی . مجنون ز مشقت جدایی کردی همه شب غزلسرایی . نظامی . مجنون مشقت آزموده دل کاشته و جگردروده . نظامی . بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست . سعدی . یکی از صلحای لبنان ... طهارت همی ساخت پایش لغزید و به حوض درافتاد و به مشقت از آن جایگه رهائی یافت . (گلستان ). نبینی که سختی به غایت رسید مشقت به حد نهایت رسید. (بوستان ). دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر بزور بازو نان خوردی .باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی . (گلستان، کلیات چ مصفا ص ٣٦).