مشنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشنگ . [ م َ ش َ ] (ص، اِ) دزد و راهزن . (برهان ) (انجمن آرا) (غیاث ) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ) (اوبهی ) (ناظم الاطباء). مشتنگ به زیادتی «تا» نیز آمده است . (فرهنگ رشیدی ) : شد میر رود نیل چو در نیل غرق شد خاشاک وار بر سر آب آمدآن مشنگ . سوزنی . از می غفلت چو شود شاه دنگ مال رعیت ببرد هر مشنگ . سراج الدین (از انجمن آرا). صحاح الفرس دزد را «درد» خوانده بمعنی درد و محن گرفته است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ قسمی از ریسمان . (ناظم الاطباء). ◄ در گیلکی مشنگ بمعنی خل و ابله استعمال شود. قیاس شود با شنگ . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
مشنگ . [ م ُ ش َ / م َ ش َ ] (اِ) نوعی از غله است . (برهان ) (غیاث ) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ). کرسنه . گاودانه . (فرهنگ فارسی معین ). خرفی . (نوعی غله است ) (بحر الجواهر) نام غله ای است . (انجمن آرا). نوعی از غله که مشنج نیز گویند.و مشنگ تلخ، کرسه ٔ تلخ . (ناظم الاطباء) : وطعامهم و الذرة الجلبان و یسمونه المشنک و منه یصنعون الخبز. (ابن بطوطه ).
مشنگ . [ م ِ ش َ ] (اِ) مگس سبز که گوشت را گنده کند، و آن را مژمژ خوانند. (آنندراج ) (انجمن آرا).