مشهور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) پرآوازه، نامور.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) پرآوازه، نامور.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشهور. [ م َ ] (ع ص ) معروف . ج، مشاهیر. (مهذب الاسماء). شناخته . (دهار). شهیر. (منتهی الارب ). معروف . جای مذکورو بزرگ و نام آور. ج، مشاهیر. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). آشکارشده و معروف گشته و شهرت کرده شده و نیک شناخته شده و فاش کرده شده و شایعشده و روشناس گشته و نامدار و نامور و صاحب جلال و بزرگوار. (ناظم الاطباء). نامی . نیک شناخته شده . بنام . نام بردار. شهیر. بلندآوازه .و با کردن و شدن و گردیدن و گشتن و بودن صرف شود. ج، مشاهیر، مشهورین . (از یادداشت مؤلف ) : هرگز نشود خسیس و کاهل اندر دو جهان به خیر مشهور. ناصرخسرو. ای بزرگی که بر سپهر شرف رأی تو آفتاب مشهور است . مسعودسعد. زهی پادشاهی که ملک شرف به نظم تو گشته ست مشهورنام . سوزنی . نماندحاتم طایی ولیک تا به ابد بماند نام بلندش به نیکویی مشهور. (گلستان ). مقامات او در دیار عرب مذکور بود و به کرامات مشهور. (گلستان ). مالداری را شنیدم که به بخل اندر چنان مشهور بود که حاتم طایی در کرم . (گلستان چ قریب ص ١٠٩). هرکه مشهور شد به بی ادبی دیگر از وی امید خیر مدار. سعدی . - مشهور عالم ؛ آنکه همه ٔ عالم وی را میشناسند. وخنیده . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح حدیث ) حدیثی که پیش اهل حدیث خاصه یا پیش ایشان و پیش دیگران شهرت یافته باشد، و این منقسم میشود به متواتر همچو واقعه ٔ بدرو به غیرمتواتر همچون اعمال بالنیات . (نفایس الفنون ). در اصطلاح اهل حدیث و روایت «حدیث مشهور» آن باشد که شایع باشد. جماعتی از اهل حدیث، روایت کرده باشند.(از درایه از فرهنگ علوم تألیف سجادی ). ◄ شمشیر برکشنده از نیام . (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
معروف، نامدار، نامی، نامآور، نامآشنا، اسمی، نامآشنا، نامجو [ی]، بلندآوازه، پرآوازه، تاریخی، برجسته، سرشناس، شناختهشده، محبوب، زبانزد، فراروی انگشتنما، بدنام دانشمند، دانا بارز، مشخص، قابل توجه عمده، مهم گاو پیشانی سفید
واژگان فارسی سره واژهدان
فرازنام٫ فرازسرود٫نامیترین، نامی، نامدار دشن، نامدار، نام آور، سرشناس، پرآوازه
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه