مشوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشوش . [ م ُ ش َوْ وَ ] (ع ص ) پریشان کرده شده . (غیاث ) (آنندراج ). شوریده کار و پریشان کرده شده . آشفته و پریشان و مضطرب و سرگردان و بی آرام و بی آسایش وشوریده و درهم و برهم . (ناظم الاطباء). کار درهم و آشفته . (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). آشفته . مختلط درهم و برهم . شوریده . پریشان دماغ . آشفته حال . پریشان حواس . ژولیده . بشولیده . (یادداشت مؤلف ). در منتهی الارب و محیطالمحیط ذیل تشویش (شوریده کردن کار) آرند: و قال فی القاموس التشویش و التشوش و المشوش کلهالحن، ... و الصواب التهویش و التهوش و المهوش : ندا آمد که یا موسی بیفکن آنچه در دست داری، ازبهر آن گفت که موسی مشوش بود. (قصص الانبیاء ص ١٠٣). من و گوشه ای کهتر از گوش ماهی که گیتی چو دریا مشوش فتاده . خاقانی . کاری است چو خط او معما حالی است چو زلف او مشوش . ؟ (از سندبادنامه ). چون سری نیست ای عجب این کار را من مشوش در چه کاری مانده ام ؟ عطار. گاه گفتی که خاطر اسکندریه دارم که هوائی خوش است و باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است . (گلستان ). بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این دم چه ناخوشم بی تو. سعدی . و رجوع به تشویش شود. - مشوش حال ؛ پریشان حال . بی آرام : شبی مشوش حال بودم و ذوق خود را هیچ نیافتم . (انیس الطالبین ص ١١٥). خلق این موضع مشوش حال میگردند. (انیس الطالبین ص ١٥٤). - مشوش داشتن ؛ پریشان کردن . بی آرام ساختن : گر تو زین دست مرا بی سروسامان داری من به آه سحرت زلف مشوش دارم . حافظ. پیوسته غمت مرا مشوش دارد عیش خوش من عشق تو ناخوش دارد. علیشاه بن سلطان تکش . - مشوش کردن ؛ شورانیدن . پریشان کردن : دروغی که حالا دلت خوش کند به از راستی که ت مشوش کند. سعدی .
مشوش . [ م َ ] (ع اِ) (از «م ش ش ») دستارچه ٔ دست . (منتهی الارب ). دستمال و هر چیزی که بدان دست را پاک کنند. (ناظم الاطباء). دستار خوان . (مهذب الأسماء). دستمال و آنچه بدان دست را پاک کنند از مندیل و مانند آن و یقول : اعطنی مشوشا امش به یدی، و اراده ٔ مندیل یا چیز کنند که دست را بدان مالند. (از اقرب الموارد). دستمال . دستارچه . (یادداشت مؤلف ).
مشوش . [ م ُ ] (اِ) روغن آمیخته باسپیده ٔ تخم مرغ . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).