مشک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ په. ] (اِ.)= مشگ: خیک، پوست گوسفندی که آن را قالبی کنده باشند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ په. ] (اِ.)= مشگ: خیک، پوست گوسفندی که آن را قالبی کنده باشند.
(مُ) (اِ.) ماده سیاه رنگ و خوشبویی که در ناف آهوی مشک تولید میشود.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
مشک . [ م ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان رودآب است که در بخش فهرج شهرستان بم واقع است و ٢٨٥ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٨).
مشک . [ م َ ] (اِ) (اصطلاح کشتی گیران ) فنی است از کشتی که دست راست حریف را با دست چپ گیرند و به گردن خود بکشند. پای راست او را با دست راست بگیرندو به گردن گیرند و از سر خود او را به زمین زنند.
مشک . [ م َ ] (اِ)خیک سقایان . (آنندراج ). قربه . (منتهی الارب ) (نصاب الصبیان ). رکوه . قندید. غرب . غاویه . اناب . (منتهی الارب ). در پهلوی مشک، و آن اصلاً بمعنی چرم، مخصوصاً چرمی که در آن آب ریزند و سپس بصورت «مشک اپرزین » در پهلوی ... درآمده بمعنی خیمه ٔسلطنتی و همین معنی است که در فارسی مشکوی و مشکو شده . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). پوست گوسفند که درست و بدون شکافتن از وسط کنده باشند خواه آن را دباغی کرده یا نکرده باشند و در آن ماست و دوغ و آب و جز آن ریزند. (ناظم الاطباء). راویه . خیک آب . خیک بی موی . خیک . نای مشک . نار مشک . (یادداشت مؤلف ) : سپهبد بفرمود تا مشک آب پر از باد کردند هم درشتاب . فردوسی . هم از پیش آن کس که با بوی خوش همی رفت با مشک صد آبکش . فردوسی . بشد لنبک و مشک چندی کشید خریدار آبش نیامد پدید. فردوسی . خواجه احمد حسن گفت : از ژاژ خائیدن توبه کردی ؟ گفت ای خداوند مشک و ستور بانی مرا توبه آورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٦٥). در راه بوالفتح بستی را دیدم خلقانی پوشیده و مشکی در گردن . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٦٣). گفتم بوالفتح بستی را با مشک دیدم سخت نازیبا، ستوربانیست اگر بیند وی را عفو کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٦٥). مشک پربادی از سر و دل و تن ریسمانی شوی به یک سوزن . سنائی . چه باشی مشک سقایان گهت دق و گه استسقا نثارافشان هر خوان و زکوةاستان هر خانی . خاقانی . آب و آتش بزن تو بر تن مشک خواه از او آب، خواه آتش زن . خاقانی . تا به گوش ابر آن گویا چه خواند تا چه مشک از دیده ٔ خود اشک راند. مولوی . کشتی چو شکست خواجه را در دریا مشکی پرباد به ز انبان زرش . واعظ قزوینی .
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه