مشک سای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشک سای . [ م ُ / م ِ ] (نف مرکب ) مشک ساینده . آنکه مشک را بساید. ◄ کنایه از معطر و خوشبوی، و خوشبوی سازنده اطراف و چیزها را : پریچهرگان پیش خسرو به پای سرزلفشان بر سمن مشکسای . فردوسی . بت چهرگان چابک چونانکه زلفشان باشد همیشه بر سمن ساده مشکسای . فرخی . فرق بُرّ و سینه سوز و دیده دوز و مغزریز درّبار و مشک سای و زردچهر و سرخ رنگ . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ١ ص ٤٨). یکی دخترش بود کز دلبری پری را به رخ کردی از دل بری مهش مشک سای و شکر میفروش دو نرگس کمانکش دو گل درع پوش . اسدی (گرشاسبنامه چ یغمائی ص ٢٢). خوش عطاری است باد شبگیر تا زلف تومشکسای دارد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٦١١). تاب بنفشه میدهد طره ٔ مشکسای تو پرده ٔ غنچه میدرد خنده ٔ دلگشای تو. حافظ. ◄ (ص مرکب ) مشک سا. مانند مشک به رنگ . سیاه وتاریک : فلک تا نشد بر سرش مشکسای نیامدز ناوردگه باز جای . نظامی . سم گور بر سبزه خاریده جای چو بر سبز دیبا خط مشکسای . نظامی .