مشکوفی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشکوفی . [ م ُ ] (اِ) در کشف اللغات نام حلوایی که بادام را سوده با شکر پزند و از جوهر لفظ مستفاد میشود که مشک را در آن دخلی باشد. و آن را مشکوفه هم گویند. (بهار عجم ) (آنندراج ) : اندوه مخور بسحاق از چربی مشکوفی شاید که چو وابینی خیر تو در آن باشد. بسحاق (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). باز صابونی و مشکوفی و سنبوسه ٔ نغز حلقه چی باشد و ماقوت پر از مشک تتار. بسحاق اطعمه . دیگر از کون زبانم میچکد فوقی نبات شعر چون مشکوفیم صد خنده برحلوا زده ست . ملا فوقی یزدی (از آنندراج ). رجوع به مشکوفه شود.