مشکو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشکو. [ م َ ک ُوو ] (ع ص ) گله کرده شده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). ◄ دردناک . (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). ◄ که به اندک بیماری سست شده باشد. (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط).
مشکو. [ م ُ / م َ ] (اِ) مشکوی . بتخانه . (برهان ) (فرهنگ رشیدی ). بتخانه را گویند. (فرهنگ جهانگیری ) (از آنندراج ). بتخانه و بتکده . (ناظم الاطباء) : نه چون خسروانی نه چون تو بتا بت و برهمن دید مشکوی گنگ . خسروانی . مردی که سلاحی بکشدچهره ٔ آن مرد بردیده ٔ من خوبتر از صد بت مشکوی . فرخی . یکی بتخانه ٔ آزر دوم بتخانه ٔ مشکو سدیگر جنت العدن و چهارم جنت المأوی . منوچهری . ◄ کنایه از حرم سرای پادشاهان و سلاطین هم هست . (برهان ). حرمخانه ٔ سلاطین . (فرهنگ رشیدی ). حرمخانه ٔ ملوک و سلاطین . (جهانگیری ). حرم خانه ٔ پادشاه را گویند. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). قصر : من او را کنم از پدر خواستار که زیبد به مشکوی ما آن نگار. فردوسی . بفرمودتا خادمان سپاه برند آن بتان را به مشکوی شاه . فردوسی . چو ماه اندرآمد به مشکوی شاه سکندر بدو کرد چندی نگاه . فردوسی . نهان برد جم را سوی کاخ ماه به مشکوی زرین بیاراست ماه . اسدی . شبستان چو بستان ز دیدار اوی ز گفتنْش مشکوی مشکین ببوی . اسدی . ملک را هست مشکویی چو فرخار در آن مشکو کنیزانند بسیار. نظامی . رقیبانی که مشکو داشتندی شکرلب را کنیز انگاشتندی . نظامی . به مشکو در نبود آن ماه رخسار معالقصه به قصر آمد دگر بار. نظامی . رجوع به مَشک شود. ◄ کوشک و بالاخانه باشد مطلقاً، خواه کوچک و خواه بزرگ . (برهان ). کوشک . (ناظم الاطباء). کوشک و آرامگاه . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٥٢٩) : اجازت ده کزآن قصرش بیارم به مشکوی پرستاران سپارم . نظامی . ◄ بعضی بالاخانه ٔ کوچک را مشکو خوانند. ◄ باغچه . ◄ (اِخ ) خلوتخانه ٔ شیرین و خسرو را نیز گویند. (برهان ) (از ناظم الاطباء) : رفت شیرین ز شبستان وفا نقش مشکو و شبستان چه کنم ؟ خاقانی (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
مشکو. [ م َ ] (اِ مصغر) تصغیر مشک و خیک هم هست که مشکیجه باشد. (برهان ).مصغر مشک یعنی مشک کوچک و مشکیجه . (ناظم الاطباء).