مشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- (مص ل.) راه رفتن.<BR>۲- (اِمص.) روش، رفتار. ؛ خط ~<BR>۱- راهی که در پیش دارند، خط سیر.<BR>۲- روش شخصی در زندگی، طریقه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- (مص ل.) راه رفتن. ۲- (اِمص.) روش، رفتار. ؛ خط ~ ۱- راهی که در پیش دارند، خط سیر. ۲- روش شخصی در زندگی، طریقه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مشی . [ م َ شی ی ] (ع ص، اِ) داروی مسهل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). - دواء مشی ؛ کارکن . مسهل .
مشی . [ م َش ْی ْ ] (ع مص ) رفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). رفتن به نرمی . (غیاث ). گذشتن بر روی پایهای خود و رفتن . (ناظم الاطباء). حرکت دادن پایها و نقل آنها از مکانی به مکانی دیگر خواه تند باشد خواه آهسته . (از اقرب الموارد). ◄ خداوند مواشی بسیار گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ راه یافتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).راه یافتن . قوله تعالی : نوراً تمشون به . ◄ سخن چینی نمودن . (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) روش . (مهذب الاسماء). رفتار. روش . (یادداشت مؤلف ). روش و رفتن . - خط مشی ؛ روش کار. مسیر کار و نحوه ٔ اجرای امری . - مشی کردن ؛ راه رفتن . (ناظم الاطباء). ◄ گردش . (یادداشت مؤلف ).
مترادف و متضاد واژهدان
تدبیر، راه، رفتار، روال، روش، سیاست، شیوه، طریقه رفتن، راهرفتن رهنوردی، راهپیمایی مسیر، خطسیر
واژگان فارسی سره واژهدان
شیوه، روند، روش، روال، راه
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه